تبليغاتX
حرفهای بی سر وته
حرفهای بی و سروته که دیگر نیازی به شرح و توضیح و تفسیر ندارد خودت بخوان !
آیا شعر فارسی مرد سالار است ؟

ديشب داشتم با خودم فكر ميكردم ، چرا همه كساني كه شعري در موردشان سروده شده يا ترانه اي بنامشان خوانده شده ، همه اسامي مونث است . به تعبيري گويا همه شعراي فارسي زبان مرد بوده اند ، و به تعبيري ديگر شعر فارسي ، شعر مردانه است و مرد سالار ( قابل توجه خانمها بخصوص از مدل و تيپ فمينيستي اش براي اقامه دعوي در سازمان ملل عليه شعر آنتي فمينه فارسي ) . بالاخره در اين شعرها و آن كسي كه مخاطب شاعر بوده مخصوصا يك زن زيبا روي سپيد روي مشكين موي و ... ( باز هم قابل توجه مبارزين عليه تبعيض نژادي _ چرا ضعيفه شريفه مورد نظر شاعر هميشه « سپيد روي » است و هيچگاه « سياه روي » نيست ) .

چرا شاعر اينهمه از «چشم » و « ابرو» و گيسو  و ساق و باغ  و پوست و دباغخانه و دل و قلوه و جگر و كشتارگاه سخن مي گويد ؟

مي دانيم كه بالاخره در اين مملكت فارسي زبان كه گستره آن از روم تا چين و ماچين و يه پاتو ورچين بوده ، شاعر زن هم داشته ايم ، مثلا از متقدمين  رابعه و خامسه و لامسه و امثالهم  و از متاخرين فروغ  و پروين و غيره ... پس اينها احتمالا بخاطر حجب و حياي زنانه شان شعري در مورد «معشوق » نگفته اند ، هر چند كه اگر مي خواستند بگويند هم چندان چنگي به دل نمي زد. _ اين مطلب را در پرانتز عرض كنم كه البته فروغ يك مقداري ناپرهيزي دارد و چيزكي از معشوق مورد نظرش گفته است كه به خاطر رعايت ادب سانسور ميشود. _

اگر هم مي خواستند بگويند ، احتمالا در مورد « سبيل از بنا گوش در رفته » و « ابروهاي پاچه بزي » و « ريش مدل نادر شاهي » و ... سخن مي گفتند . اصلا اين چيزها گفتن ندارد

ولي وقتي شاعر مي گويد :

« در نمازم خم ابروي تو با ياد آمد .... »

اين ديگر يك دنيا زيبايي را به ذهن آدم مي آورد . و مشخص است كه گوينده

 مرد است . حالا اگر گوينده يا شاعر زن مي بود ،  مي خواست چه مفهوم

 زيبا شناسي را بيان كند ؟ بگويد   «در نمازم ابروي پاچه بزي تو با ياد آمد »

يا

    « سبيلي داشت يارم چون دم سگ ،

       همي كرده بر او قازور آونگ   »

بگذريم ، همه اينها به كنار ، مي خواستم تا آنجا كه ذهنم ياري كند در مورد

اسامي خاصي كه شعر برايشان گفته شده بررسي كنم .

از پدر بزرگ كه پرسيدم ، بنده خدا از اين شعرهاي كوچه بازاري قديمي

چيزهايي به خاطر داشت . به همين دليل اول از نسخه پدر بزرگ شروع مي كنيم .

 

1- شعله : اسم مونث

در شعر قديمي

« درد من دردي است كه درماني ندارد شعله جان

   عشق من عشقي است كه پاياني ندارد شعله جان

قربون نگاهت شعله جان

چشمون سياهت شعله جان »

 

2 – گلنار :

ترانه قديمي

گلنار گلنار

كجايي كز غمت ناله مي كند عاشق وفادار

گلنار گلنار

كجايي كه بي تو شد دل اسير غم ديده ام گهر بار

 

3 جبيبه :

ترانه بندري

چادر بسر كن حبيبه با مو سفر كن

بريم به بندر حبيبه تا بشي قشنگتر

هل هله ياروم اي عزيز بندر

دوستت ميداروم  اي عزيز بندر

 

ادامه مطلب در روزهاي آينده

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 11:30  توسط عباس یخی   | 

قدر داني از اديسون

چند روز پيش بنده مطلبي نوشتم در مورد برق و مضرات آن ، كه جناب « دست دوم » آمد به كلبه ما و پيغام گذاشت كه : « تو هم برق زده شدي » يا « جو گير شدي » ؟

لذا مجبور شدم امروز اول مطلبي خطاب به جناب دست دوم بنويسم بع از اديسون قدر داني كنم و بگويم كه چقدر به او احترام مي گذاريم .جناب صاحب وبلاگ « دست دوم » اگر جنابعالي هم هر روز يك ساعت در محل كارت برق قطع شود و سر ظهر كه به منزل تشريف مي بري جهت صرف نهار و استراحت باز هم برق قطع شود و نهار را به كامت زهر مار كند و عرق پيشاني ات سرازير شود و از طريق سبيلت وارد لقمه هايت شود و جنابعالي ميل فرماييد چه حالي پيدا مي كنيد ؟

اگر هر بار خروج از منزل و بازگشت ، مساوي باشد با يكبار دوش گرفتن و لباسها را بكلي شستن چه حالي به تو دست ميدهد . مگر دوام لباسها چقدر است كه هفته اي هفت بار شسته شوند . مگر در گرماي چهل درجه و بيشتر و رطوبت بالاي 75 درصد برق هم نداشته باشي اصلا ميتوان نفس كشيد ؟ اگر مخالف حرف بنده هستي در اين تابستان تشريف بياوريد بوشهر بنده منزل دربست در خدمت شماست . با هم ميرويم شهر و كنار دريا و پارك و بازار قديم و و و ... هرجا دوست داشتي فقط دوست دارم بعدا نظرت را در مورد ارتباط قطع شدن برق با زندگي ما در جزاير هاوايي بدانم .

اما مي خواستم اين را بگويم كه اين امريكايي ها آدمهاي قدر ناشناسي هستند و براي جناب اديسون كه همشهري و بچه محل خودشان است احترامي قائل نيستند چون فقط يك دقيقه در سال برق را قطع مي كنند ، ولي ما با اينكه هزاران كيلومتر با آنها فاصله داريم و اصلا اديسون را نمي شناسيم و بچه محل هم نيستيم ولي هر روز به احترامش برقها را قطع ميكنيم آنهم نه يك دقيقه بلكه يكساعت و گاه چهار ساعت . حالا بفرماييد ما آدمهاي با كلاس تري هستيم يا چشم آبي ها .

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 7:28  توسط عباس یخی   | 

اندر مضرات برق

اولا واضح و مبرهن است كه برق مضرات زيادي دارد از جمله مضرات جاني و مالي و از آنجاكه اين حقير عمري گذرانده ام و چند جامه بيشتر از شماها پاره كرده ام و سرد و گرم روزگار چشيده ام ، ترجيح مي دهم كه برق نباشد ، يعني نبودنش از بودنش بهتر است . عجله نكن ، حالا عرض ميكنم .

وجود برق باعث تنبلي بسياري از جوانها شده است و آنقدر سست شده اند كه ميخواهند همه چيز برقي باشد ، كولرها را روشن ميكنند و حسابي ميخوابند از بس گوشها به صداي كولر عادت كرده كه وقتي برق قطع ميشود ، گوش آدم شروع ميكند به زنگ زدن انگار كه وسط بيابان برهوت باشي. همين صداي كولر نمي گذارد كه اول صبح با صداي خروس خودمان يا خروس همسايه بيدار شوي . وقتي هم كه بيدار ميشوي ديگر نصف روز گذشته نمازت قضا شده و از كار و زندگي افتاده اي .

اگر كسي در بزند ، ببخشيد زنگ بزند هم حاضر نيستند برخيزند و تا دم حياط بروند از همانجا دم در هال گوشي را از روي ديوار بر ميدارند و فرت ، در را باز ميكنند ، حتي نمي پرسند كي دم در است ، شايد دزد باشد ، شايد دشمن باشد و ... لباسها را نيز توي يك صندوق مي اندازند و سيمش را مي زنند به برق و آنهم همينطور مي چرخد و مي چرخد و بعد هم خشكشان ميكند ميدهد دستت.

آخه اينهم شد كار ؟ لباسها را بايد توي تشت بياندازند بشويند ، با دست حسابي بمالند ، شايد نجس باشد ، بايد بچلانند و آب بكشند و ... خلاصه ، تمام زندگي اين جوانها همينطور است . حتي ظرفها را نيز توي يك صندوق ديگر ميگذارند و ميشويند . بعضي ها را ديده ام از همين در و همسايه ها كه حتي حال ندارند از ماشين پياده شوند با ماشين مي آيند دم در حياط مي ايستند و بعد مثل سند باد ميگويند « كنجد كنجد باز شو » بعد در حياط باز ميشود ، بارها خودم ديده ام هيچكس پشت در نبوده كه در را باز كند ، متوجه شدم كه بايد دست همين برق در كار باشد .

قديمها يادش بخير ما بچه بوديم ، تازه يك صندوقهايي به بازار آمده بود ، به اندازه يك چمدان مسافرتي ، مي گفتند نامش « صندوق آواز » است ، صفحه هاي را رويش مي گذاشتند ، مي چرخيد و آواز ميخواند . تنها چيز ي كه باعث تلف كردن وقت مردم بود همين بود ، ولي حالا هر بچه اي را كه مي بيني توي گهواره دراز كشيده يك صندوق آواز كوچولو به گردنش آويزان است و برايش ترانه هاي «كلثوم ننه » ميخواند .  بچه اي كه بايد از كودكي فكر كند و بازي هاي بدني انجام دهد و قوي بشود ، يا لم داده و گوشي توي گوشش است و آواز گوش ميدهد ، يا به صفحه تلويزيون خيره شده و فيلم « حالا نزن كي بزن » نگاه ميكند ، يا پشت فرمان « يارانه » نشسته و بازي « يارانه اي » ميكند . حالا بدبختي اينست كه اين روزها ميگويند دولت محترم ميخواهد دوباره به مردم « يارانه » بدهد . بابا جان اين همه « يارانه » در منازل همه هست و نمي شود بچه ها را از آن « كَنْد » انگار با سريش چسبيده اند با يارانه ، حالا يكي كم بود ؟ كه ميخواهند به همه خانواده ها يكي ديگر هم بدهند . چه مصيبتي . بابا جان همين كارها را مي كنيد تا بچه ها تنبل و لاابالي بار مي آيند .

 به بچه ميگويي بابا جان بيا برو دم نانوايي نان بگير . ميگويد من حوصله ندارم نيم ساعت توي صف بايستم . اما حاضر است از صبح ساعت هشت برود روي سكوي استاديوم ، سرما و گرما هم ندارد ، تا ساعت پنج بعد از ظهر عر وتيز كند و جفتك بياندازد و ساعت هشت شب به خانه برگردد ، گرسنه و تشنه .

شب ها هم تا بوق سگ مي نشينند و ماهواره نگاه مي كنند . اي خدا لعنت كند آنكسي را كه اين ماهواره را راه انداخت ، شده بلاي جان خانواده . ميگي نه برو يك ماهواره بخر تا بدا ني . همين نوه گردن كلفت من ، از بس دوستان ناباب توي گوشش خواندند ، رفت دزدكي يك ماهواره گرفت ، مدتي ديدم دير ميخوابد ، و صبحها دير از خواب بيدار ميشود ، زاغ سياهش را چوب زدم ، ديدم بعله ، ايشان هم بقول خودش فيلم اكشن نگاه ميكند ، با همين عصا زدم اول يكي توي سر خودش بعدش هم دخل ماهواره اش را آوردم و پرتش كردم توي حياط . بعد از آن هم ديگر فكر ماهواره را از كله اش بيرون كرد.

داشتم مي گفتم ، وقتي برق باشد شما هم هي فرت فرت مصرف ميكني ، تمام چراغها روشن ، كولرها روشن ، تلويزيون و راديو و ضبط صوت و غيره روشن ، ماشين لباسشويي و ظرفشويي و پتو شويي و قالي شويي و ... شويي همه با هم روشن ، يخچال و فريزر و مريزر روشن اتو و سشوار و امثالهم روشن و خلاصه هر چيزي كه يك سيم و دوشاخه دارد روشن . آخر ماه هم يك قبض برق ميرسد به مبلغ 150 هزار تومان ، حالا خر بيار خرما بار كن . اي داد اي بيداد چرا اينقدر پول برق آمده ، هر چه ميگويي بابا جان اينقدر مصرف نكن ، گوش نمي دهند . اما وقتي برق نباشد شما ميتوانيد در ماه 150 هزار تومان را پس انداز كنيد و بگذاريد توي بانك و شايد هم يك خودرو 206 يا 405 يا 840 يا ... برنده شديد . پس اين براي شما مفيد فايده خواهد بود .

اما نكته اساسي و مهم كه بر كانون گرم خانواده تاثير دارد آنست كه با قطع برق بخصوص در شب ، شما مجبور ميشود از شمع براي روشنايي استفاده كنيد ، اين امر چند نكته ظريف دارد ، اولا تا برق قطع نشده در هيچ منزلي صدا به صدا نمي رسد ، از بس انواع و اقسام صداها از راديو و ضبط صوت و تلويزيون بلند ميشود ، اگر هم با يك نفرشان كار داشتي و يا خداي نكرده مشكل اساسي پيش آمد بايد يا به موبايلشان زنگ بزني يا SMS بفرستي و اگر هم توجه نكردند ناچار بايد SOS بفرستي . اما وقتي برق نباشد هم جا آرام و حتي صداي بال زدن يك مگس را مي شنوي و اين براي تمدد اعصاب بسيار خوب است .

گفتم كه وقتي برق قطع شد و شما شمع روشن كرديد زير نور شمع شام را مي خوريد و همچين رمانتيك ميشود و ياد دوران نامزدي تان با حجيه خانم عيال مي افتيد . با بچه صحبت مي كنيد و باب گفتمان را از هر دري باز مي كنيد و همين باعث ميشود كه صميميتي بين شما ايجاد شود و كم كم شروع ميكنيد به لطفيه گفتن براي بچه ها و سرشان را گرم مي كنيد و به همين ترتيب كانون خانواده گرمتر و گرمتر ميشود تا جايي كه حتي شما ممكن است مجبور شويد شيرهاي شوفاژ را كم كنيد . اما تصور كنيد وقتي برق بود بچه ها چطوري شام ميخوردند ؟ يكي پشت به سفره و رو به تلويزيون ، ديگري يك وري و گاهي به اين ميزند و گاهي به آن و سومي زير تلويزيون دراز كشيده و دستش را بالاي سرش دراز ميكند كه گاه گاهي يكي دلش بسوزد يك لقمه بگيرد بگذارد توي دستش و چهارمي مي پرد كنار سفره سريع يك لقمه كله گاوي درست ميكند و مي دود كنار تلويزيون و بعد از كناري مي پرسد چي شد ؟ چي شد ؟ و او هم در ازاي يك گاز زدن از لقمه اش مي گويد هنوز هيچي . اما نبود برق چقدر بچه ها را آرام ميكند؟ كوچكتر ها از ترس تاريكي جيكشان در نمي آيد و كنار مادر مي نشينند ، بزرگترها هم كنار ديوار دراز مي كشند و مي روند توي عالم خودشان و گاهي هم در حرفهاي بزرگتره شركت ميكنند و همين خوب است كه تبادل نظر با بزرگترها را ياد مي گيرند و همه اينها را بدان گفتم كه بزرگان گفته اند :

آنچه در پنجره جوان بيند

پير از پسِ ديوارآن بيند

... پدر بزرگ چانه اش گرم شده بود و همينطور مي گفت . پريدم وسط حرفش و گفتم جد بزرگوار ، بنده كه با قطع برق مشكلي ندارم . بقول شما اگر برق نباشد ، مي نشينم پاي صحبت شما و از حرفهاي شيرين شما كه يك دنيا تجربه است استفاده ميكنم ، ولي همه كه مثل من پدر بزرگ با حالي چون تو ندارند كه اينقدر چيز فهم باشد .

تازه همه پدر بزرگها هم نوه گل پسر قند عسلي چون من ندارند كه اينقدر حرف شنو باشد و همينطوري مفت و مجاني يك جفت گوش در اختيارش بگذارند و جيكشان هم در نيايد . كه پدر بزرگ از جا پريد و گفت اي جن بو داده صبر كن تا حسابت را كف دستت بگذارم و دسته عصا را به دور گردنم انداخت و كشيد .... با چه زرنگي از دستش فرار كردم ، اما عصا پشت سرم آمد و دم در اتاق خورد به پايم ، پايم پشت عصا گير كرد و با صورت رفتم توي حياط ... همانطور كه افتاده بودم دراز كشيده و بلند نشدم ، پدر بزرگ كه نگران شده بود آمد بالاي سرم و دست روي شانه ام گذاشت و گفت چي شد بابا جان ؟ جاييت كه نشكست ، دلم نيامد بيشتر نگرانش كنم نشستم و گفتم بابا بزرگ جان خدا را شكر كن كه نوه ات رزمي كار است والا دخلش آمده بود . زد پس گردنم و گفت : اي پدر سوخته  كم نمياري ها ! مثل خودمي .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 9:7  توسط عباس یخی   | 

شمس تبريزي كجاست ؟

واقعا كه خيلي جالب است . هنوز دارند بر سر اينكه قبر شمس تبريزلي كجاست با هم چانه ميزنند . تبريز است ؟ يا خوي؟ يا به تعبير بعضي در قونيه ؟ عنقريب است كه با لنگه دمپايي به جان يكديگر بيفتند . نمي دانم چرا كسي به اينها نمي گويد بيخودي دعوا نكنند ؟

بابا جان شمس تبريزلي از همان شبي كه با حضرت مولانا حرفشان شد و از منزل مولانا زد بيرون ديگر هيچكس نتوانست پيدايش كند ، چرا ؟ البته يكي از مريدان هنگام خروج ايشان را ديده كه با عصبانيت از منزل حضرت مولانا خارج ميشده و وقتي از ايشان مي پرسد : جناب شمس كجا با اين عجله ؟ ميگويد ميروم شام .

چون ايشان گرسنه بوده و منزل حضرت مولانا تا دير وقت شام حاضر نكرده بودند ، ايشان هم مي رود شام بخورد . البته بعد از شام يكراست ميرود ترمينال و با يك اتوبوس اسكانياي درجه يك تشريف آوردند آبادان و همانجا ماندگار شدند .

اما بشنو كه وقتي حضرت مولانا متوجه غيبت جناب شمس ميشود ، دستور ميدهد ايشان را بيابند ، اما كجا ؟ شمس پرنده ممكن است به هر جايي پر كشيده باشد فلذا مشكل دو چندان است . تا اينكه يكي از مريدان مي گويد كه بنده ايشان را هنگام خروج ديدم و از ايشان پرسيدم كجا ميرويد گفت شام . و احتمالا ايشان در حال حاضر در سوريه تشريف دارند و آوازهاي فريد اطرش گوش ميدهد .

پس سراسيمه گروهي را به دنبال ايشان فرستادند اما هر چه بيشتر گشتند كمتر يافتند . ... و حضرت مولانا ديگر تا زنده بود نتوانست با حضرت شمس ملاقات كند . و اما راويان اخبار و ناقلان آثار و طوطيان شكر شكن شيرين گفتار چنين حكايت كرده اند . كه از همان روزي كه جناب شمس مولانا را ديد و به او گفت :

بشوي دفتر اگر همدرس مايي

كه درس عشق را دفتر نباشد .

جناب مولانا تمام دفتر و كتابها را  دور ريخت و ديگر از كاغذ هيچ استفاده اي نكرد بلكه بطور اصولي از صفحات مجازي نت استفاده ميكرد. و پس از چندي وقتي جناب شمس ديد كه حضرت مولانا آمپر چسبانده و هي اشعار جور و واجور و ناجور از خودش در ميكند ناراحت شد و هر چه نصيحت كرد فايده نداشت كه نداشت . ناچار ايشان كه ديد ماندن جايز نيست . فرار را بر قرار ترجيح داد .

همانطور كه گفتم ايشان شامش را خورد و آمد آبادن ، چندين سال آنجا  بود  و همانجا هم فوت كرد . به همين خاطر هم بود كه هرچه حضرت مولانا به دنبال شمس در كوچه پس كوچه هاي شام ( پايتخت سوريه ) را گشتند او را نيافتند . خلاصه حضرت شمس در آبادان ماند و وقتي كه فوت كرد نزديك همان ايستگاه 12 به خاك سپرده شده و آرامگاه ايشان زيارتگاه خاص و عام است . متاسفانه عكسي از آرامگاه ايشان دم دست نبود كه در اين پست نصب كنم . بعدا عكسش را هم برايتان نصب ميكنم .

اين مطلب را نوشتم تا ديگر مسئولين محترم ميراث فرهنگي دنبال قبر جناب شمس نگردند ايشان در آبادان تشريف دارند و كسي و كساني با هم نجگند كه بي فايده است .

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 10:53  توسط عباس یخی   | 

سلام دوستان

در راستا و درازا و پهناي واژه شناسي و لغت شناسي ، امروز به معرفي يك لغت يا به تعبيري يك اسم مي پردازيم كه براي شما بسيار آموزنده خواهد بود . اين اسم خيلي هم معروف هستش ، بطوريكه خواننده معروف در پيتي آباداني هم گفته :

از آبادان اومدوم لوس آنجلس .

بله ، منظور همين « لوس آنجلس » است. ظاهرا اسم است اما در اصل بيش از اين حرفهاست . اين در اصل يك جمله كامل است كه به تجزيه و تحليل آن ميپردازيم.

لوس : اسم است ، و صفت هم هست ، براي آدمهايي كه صفت ناجوري دارند و زياد ناقلا و فضول هستند.

آونجا : اسم است و قيد مكان يعني يك جايي مشخص براي فردي مشخص.

اجلس : فعل است يعني انجام عملي ، كه آن عمل عبارت از نشستن مي باشد.

 

همانطور كه مشهور است در تاريخ بيهق و سبزآباد نيز آمده كه در گذشته مردمان بسيار زياد فراوان با فرهنگي در اينجا زندگي ميكردند ، اما بعضي وقتها آدمهاي بي تربيت و بي فرهنگ هم بين آنها پيدا ميشد . اين آدمها ي بي تربيت و بي فرهنگ كه مخل جامعه بودند را مي گرفتند و به تبعيد مي فرستادند . در آن دوره كه قاره امريكا هنوز اختراع نشده بود ، يكي از شاهان سلسله پيشداوريان كه گويا نامش جمشيد بوده و بعدا آمد با مهران مديري روي يك تخت نشست

 و تخمه ميشكستند و بارون مي اومد

 صداش تو ناودون ميوامد

بي بي جون قصه مي گفت

قصه سر بسته ميگفت

قصه سبز پري ، زرد پري

....

ووووووو ... يادم رفت چه ميگفتم . آها . همين آق جمشيد امريكا رو اول اختراع ميكنه ، بعد كشفش ميكنه ، بعد كه مي بينن جاي خوبي برا آدماي بد و تبعيدي هستش ميان آدماي بد را مي فرستن اونجا و چون حاكم يمن كه دست نشانده ايشان بوده مسئول ارسال مراسلات و پست كردن تبعيديها بوده ، براي اولين بار كه يك گروه كارآموز تبعيدي اعزامي را مي برند آنجا خودش هم همراهشان ميرود و با حاكم آنجا كه از سرخپوستان پاپشمي بوده قرار داد مي بندد كه اين تبعيديها در همان صحرا بمانند و زندگي كنند و اگر هم نخواستند زندگي نكنند ديگر ميل خودشان است . وقتي به «آونجا » ميرسند ، يكي از تبعيديها بلند ميشود و ميگويد حالا چه كنيم و مسئول گروه هم به زبان خودش ميگويد « لوس آجلس » يعني آدم لوس پر رو ننر بشين . بعد يارو مي پرسد كجا؟ ميگويد : اونجا .

و همين شد كه اسم « اونجا » شد « لوس اونجا اجلس » و قرنها بعد به دليل كثرت استعمال تبديل شد به « لوس آنجلس » .  

اميدوارم از درس امروز لذت برده باشيد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 13:42  توسط عباس یخی   | 

لغات و لوژي

اولا چون ميخواستم حتي الامكان فارسي را پاس بدارم لذا از واژه هاي نامانوس و بيگانه استفاده نمي كنيم . از طرفي چون هرچه باشد بزرگترين زبان شناس دنيا بچه محل خودمان بوده و همانطور كه در تذكره ها نوشته اند ايشان به 170 زبان زنده دنيا و 180 زبان مرده مسلط بود و مثل بزبز قندي به همه اين زبانها صحبت ميكرد، ما هم با اجازه ايشان قصد داريم يك دوره آموزش زبان شناسي و واژه شناسي در اين وبگاه راه بياندازيم ، آنچنان كه تمام زبانشاسان بخصوص « خرس  قهوه اي » انگشت شست پاي چپشان را از حيرت گاز بگيرند . و چنان آب بيني شان را بالا بكشند كه چشمانشان براي هميشه سبز شود.

به هر حال داشتم از استادم ميگفتم ، - اگر اجازه بدهيد از اينجا بروم فاز مكالماتي خودمون يعني آبادان – داشتوم ميگوفتوم  استاد خودمون جناب « منظم السان غار شاهپوري » اولين كسي بود كه توانست خط ميخي را بخواند ، نمي دانم چرا بعضي ها اصرار دارند كه خارجي هاي زبان نفهم ( منظورم زبان فارسي نفهم ) خط ميخي را براي اولين بار خوانده اند ، البته تا جايي كه بنده تحقيق كردم اون مرد خارجي فوق الذكر كه آوازه استاد را شنيده بود يه روز اومد آبادان و آدرس استاد رو گرفت و اومد سركوچه استاد كه از ايشون درس ياد بگيره ، اما يكي از « غلوها» كه ايستاده بود سر كوچه تا ديد يارو خارجيه ، گفت حتما يه كار خرابي ميخواد انجام بده ، به همي خاطر ازش پرسيد : بچه اي محلي ؟ گفت : No  . بعد غلو بهش گفت سرت تو گه . بعد بچه ها هرهر خنديدن .  بعد بهش گفت : خدا رو كول . از اينجا برو كه خداته در مياروم . اونم دمش رو گذاشت روي كولش و رفت . خلاصه ...

اولين كسي كه خط ميخي رو خوند و با چكش چسبوند به ديوار قهوه خونه نقش مش رجب ، همي استاد و بچه محل خودمون بود . به همي مناسبت هم بچه هاهر سال براش جشن تولد ميگيرن و ني همبون ميزنن . يه شعر هم براش ميخونن حالا همش يادم نيست :

استاد خط ميخي يه .

ميخواي بخوا ، ميخواي نخوا

زبونش م سيخ سيخي يه

ميخواي بخوا ، ميخواي نخوا

گاز پيك نيكي ش سه سيخي يه

ميخواي بخوا ، ميخواي نخوا

همسايه عباس يخي يه

ميخواي بخوا ، ميخواي نخوا

...

از حرف خودوم دور شدم . امروز يه سر زدم به اينترنت ، ديدم يه خبر از تودي لينكه كه نوشته بود : دو موسسه آلماني بدليل انكار هالوكاست تعطيل شدند.

حالا مونمي دونم اي موسسه ها چكار دارند به هالوكاست ، بابا شر چرا برا خودتون درست ميكنيد ، اي يهوديا خيلي آب زير كاه هستن ، يه وقت ديدي زير آبتونو زدن تمام شد رفت پي كارش .

حالا از اي كه بگذريم مگه هالوكاست چيه كه يكي ميگه هست يكي ميگه نيست ، چرا دعوا ميكنين . خو اينا همه اثرات بيسواديه ديگه ، اگه مثل پدر بزرگوم چهارتا كلاس اكابر رفته بودن سر اي چيزا دعوا نمي كردن .

از پدر بزگ پرسيدم ، خو هرچي باشه با استاد همبازي بودن ، با هم قليه ماهي خوردن ، رفتن شط شنا كردن ... اونم يه خورده لغت شناسي ياد گرفته ديگه .

پرسيدوم ، اي هالوكاست ميگن همو اتاق گاز بوده درسته ؟ گفت اي بيسواد چقد بهت گفتوم برو درس بخون اي چيزي ياد بگيري ، اي درسا كه شما خوندين به درد تف هم نمي خوره ، اولا اتاق گاز نيست و اجاق گازه . مردم ميگن اتاق پذيرايي ، نشيمن ، خواب ، (يا همون ماجرا ) و آشپزخانه ، نميگن اتاق گاز . بعدشم اي اجاق گاز چه ربطي به «هلو كاست» داره ؟

گفتوم والله نمي دونم . توبگو ما هم يه چيزي ياد بگيريم .

گفت : اولا هلوكاست هيچ ربطي به قطع و وصل گاز ، كم شدن فشار گاز ، افزايش قيمت گاز ، و خيلي چيزهاي ديگه گاز نداره . هر آدمي كه دو كلمه زبون فارسي آدميزاد بلد باشه ميفهمه كه «هالوكاست » در اصل « هلو تو كاسه ات » بوده يعني هلو توي كاسه تو . بعدها هي مردم تكرارش كردن و به خاطر اي كه يه خورده طولاني بود مختصرش كردن كه بتونن يه ضرب بگن « هلوكاست» .

يادم افتاد به اون موقع كه بعد از سالها برگشتيم آبادان ، البته ما يه خورده ديرتر از بقيه اومديم ، شهر يه خورده قابل سكونت شده بود . سر لين يك كه مسافرا منتظر تاكسي بودن ، متوجه شدوم بعضي ها يه صداي يكنواخت و مختصري ميگن ، همچين تلگرافي . دقت كردوم ديدوم ميگن « قاري » . از يكيشون پرسيدم ولك اي قاري ديگه كجاست ؟ محله جديده ؟ گفت نه بابا ، ولك توكجا بودي كه نميفهمي قاري همون ذوالفقاريه ، گفتوم خو چرا ايطوري ميگين ، گفت : خو تا بخوايم بگيم  « ذ و ا ل ف ق ا ر ي » تاكسي رد شده رفته ، ما هم سريع ميگيم « قاري » .

پدر بزرگ گفت حواست كجاست ، گوش كن تا برات بگوم . هالو يعني همون هلو ، كه اسم يه ميوه است البته پوست كنده اش خيلي خوشمزه تره .

تو يعني همون در ، داخل ، داخل چيزي .

كاست هم يعني همون كاسه ات ، كاسه تو .

اما خوب گوش كن ببين منظور چيه اين شعار تبليغاتي صهيونيستها بود ، اونموقع كه ميخواستن يهوديها رو از كشوراي ديگه جمع كنن ببرن فلسطين ، شعار ميدادن « هركي به فلسطين بياد هلوي پوست كنده توي كاسه اش ميذارن » .

چون اي صهيونيستها زمين رو كه گرد هست ميگن مثله هلو ميمونه فقط كافي پوستشوبكنيم بذاريم تو كاسه خودمون . از فلسطين هم شروع كردن ، هم پوست خودشونو ميكنن هم پوست زمين زير پاشونو با بلدوزر ور ميدارن .

گفتم بابا بزرگ بسه ديگه ، عصباني نشو ، آمپرت داره ميره بالا ، اصلا به ما چه كه دوتا موسسه طبق دستور وزير كشور آلمان تعطيل شده ، حقشونه ، خودشون به اي صهيونيستها بال و پر دادن حالا هم جورشو بكشن . تا دستور ندادن دكه عباس يخي تعطيل بشه ، جلو اي بابا بزرگ رو بگيريم كه حسابي آمپر چسبونده .

يادم اومد به جوني هاي بابا بزرگ ، از اون راننده اتوبوسهاي با حال و با كلاس بود و اهل ادب ، هر چند وقتي يه شعر قشنگ !!! گير ميآورد ميداد پشت ماشين مينوشتن . يكي از اون شعرهاي قشنگ كه يادم مونده اينجا مينويسم :

راديات قلب من جوش آمده از عشق تو

گر نميشه باورت بنگر ز حال آمپرم .

دويدم يه ليوان آب خنك آوردم دادم دستش تا بيشتر داغ نكرده و تركش هاش به ما نخورده آروم بشه .  

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 14:14  توسط عباس یخی   | 

نه ! آخه اين هم شد كار هر روز بنشيني و فكر كني كه قيمتها روز به روز هي بالاتر ميرود . گوجه فرنگي ، آره همين گوجه لامصب كيلويي 1800 تومان . كي باور ميكنه . هندونه كيلويي 700 تومان ، چهار دسته سبزي ميخري 2500 تومان ، حرف مرغ و گوشت و برنج و... را نزن كه خبرش را ندارم چون اصلا جرات نمي كنم قيمت اين چيزها را بپرسم . دو سال پيش منزلي داشتم فروختم . حومه شهر بود ، فروختم 24 ميليون كه بيايم به شهر و مركز شهر نزديك شوم ، به خاطر مشكل اياب و ذهاب و مدرسه بچه ها . با خودم حساب كردم يك سوم پول را بگذارم بانك مسكن بعد از يكسال دو برابر همين مبلغ وام ميدهند ، مقداري قرض و قوله داشتم پرداخت كنم و با باقيمانده آن پول ، به اضافه وام بانكي يك خانه يا آپارتمان نقلي بخرم . اما از بخت بدم يك ماه بعد از فروش خانه قيمتها سرسام آور افزايش يافت ، همان خانه كه فروختم 24 ميليون بعد از يكماه شد 40 ميليون . گفتم سر شش ماه وام از بانك بگيرم و ماشين پرايدي كه خريده بودم بفروشم و با پول فروش مقداري خرت و پرت و چندتا النگوي خانم كه ارث رسيده به اضافه مقداري قرض و قوله از آشنايان آپارتمان كوچكي بگيرم ، كه اگر اين پا و اون پا كنم كلاهم پس معركه است و ديگر نخواهم توانست صاحب خانه شوم ، اما به محض فروش ماشين و همه اسباب و اثاثيه و چيزهاي قابل فروشي كه داشتيم ، دوباره قيمتها اوج گرفت ، من ماندم و مقداري پول كه نه بدرد دنيايم ميخورد و نه بدرد آخرت . .

خانه رفت ، ماشين هم رفت الان هم مستاجر هستم و هر روز قيمتها ي اجاره منزل و رهن افزايش مي يابد ، صاحب خانه امروز آمده و ميگويد اجاره منزل براي سال آينده 400 هزار تومان . يك ماه ديگر وقت داري اگر با اين مبلغ موافقي قرارداد را تمديد كنيم وگرنه به فكر جاي ديگري باش . گفتم مرد حسابي من يك كارمندم اگر فيش حقوقي من 400 تومان نوشته شما همه را بردار ما باد هوا مي خوريم . الان هم تنها راهي كه برايم مانده اينست كه با باقي مانده پول يك چادر بخرم و زن وبچه را ببرم زير چادر . چه اشكالي دارد فكر ميكنيم آمديم تعطيلات نوروزي . اگر آنهم نشد از بالاي همين ساختمان چهار طبقه خودم را به پايين پرت ميكنم .

اينها حرفهاي همسايه ما بود كه امروز صبح با صاحبخانه اش سر و صدايش شده بود و بعد رفت پشت بام . من و پدر بزرگ با چه درد سري او را آورديم پايين . پدر بزرگ چقدر باهاش حرف زد و گفت بابا فكر نكن تنها تو مشكل داري خيلي از مردم همين مشكلات را دارند . راهش اين نيست كه خودت را بكش و خانواده ات را بي سرپرست بگذاري . بالاخره  خدا خودش يك راهي باز ميكند . همه درها را كه نمي بندد .

خدا گر زحكمت بندد دري        ز رحمت گشايد در ديگري

گفتم : پدر بزرگ راست ميگويد .

خدا گر زحكمت بندد دري        ز رحمت زند قفل محكمتري

تو ناراحت نباش بالاخره خودت مي ميري و دنيا از دستت را حت مي شود . ببخشيد از اين دنيا راحت ميشوي . تا آمدم باز چيز ديگري بگويم ، كه پس گردني پدر بزرگ ، برق سه فاز را از كله ام پراند .

گفت بفرما . اين يكي از همه مشكلات دنيا بدتر است . تو كه يك همچين جانوري نداري . نانت را ميخورد و حرف مفت تحويلت ميدهد . الاف و بيكار ، حالا تازگي ها بهانه گرفته كه عاشق شده و زن ميخواهد . گفتم پدر بزرگ جان ديگه پته ما را روي آب نريز .

گفت نگران نباش خودم يك بيوه پولدار سراغ دارم . مي رويم خواستگاري . دخترش را خودم مي گيرم ، زنه را هم براي تو خواستگاري مي كنم . ديگه چي ميخواي ؟ با گفتن اين حرفها عصايش را هم بطرفم پرت كرد . اگر جا خالي نداده بودم سرم شكسته بود . بلند شدم و مثل جن پريدم توي كوچه .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 11:47  توسط عباس یخی   | 

سلام به تمام غلوهاي آبادان

عيد اومد و رفت ، سيزده بدر هم شد دربدر . ما مونديم با يه كله پكر .هيچي ننوشتم از بس گرفتار بودم . حتي يادم رفت تبريك عيد بگوم به همه بر و بچه هاي خونگرم آبادان بخصوص بچه محل هاي خودمون « احمد آباد » .

حالا يه فرصتي شد گفتم از نحسي سيزده كه گذشتم ، سال هم كه سال آقا موشه است ، به اضافه اينكه موش  با بوش يك نسبتي دارند . يادمه يه آقا معلم داشتيم مي گفت بعضي چيزها نسبتشون « عموم و خصوص من وجه» است و بعضي چيزها هم «عموم و خصوص مطلق » . حالا فكر مي كنم كه رايطه « بوش  با « موش » عموم و خصوص مطلق باشه . چون هر دو بازيگوش هستند ، باهوش هم هستند ، از گربه هم مي ترسند و ... .

از اينا گذشته امسال كه اينجا خبري از بهار نبود . نمي دونم چرا هي ميگن نوروز روز اول بهار ه  ، كدوم بهار ؟ ما كه اينجا دوتا فصل بيشتر نداريم بهمن و اسفند ، فصل هواي خوب ، بقيه سال هم فصل هواي بد . تمام شد ، همين .

حالا هي ميگن بهار ، نوروز و چه و چه ... اصلا ما را چه به نوروز و حاجي فيروز و غيره و ذلك .

يه چند بيتي شعر بند تنبوني هم چاشني مطلب هست كه هركي دوست داره در ادامه مطلب بخونه .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 11:57  توسط عباس یخی   | 

سلام دوستان

چندي است گرفتاريم و دست به قلم نمي بريم . از بينوايي مجبوريم سوژه را هم از ديگران بگيريم . چه كنيم ، هنوز شاگرديم و در محضر اساتيد تمرين مي كنيم . انشالله كه اساتيد نيز ما را راهنمايي بفرمايند . شعر جناب بوالفضول الشعراء و مرد رند مرا هم اغفال كرد و شروع كردم به بافتن شعرهاي بند تنباني . و اينهم شعر كذايي :

 

جناب بوالفضول خان سلام از ته باغ

و تو بگو عليك عليك از كنار اجاق

در اين هواي سرد زمستان و نشمه شعرت

بريزي و هي بخوري پشت هم چايي داغ

من اگر چه سرم به كار خود گرم است

ولي گاه گداري سري ميزنم به دوستان اياغ

هم امروز چون شعر داغ تو را ديدم

و خواندم ز مرد رند شعرهاي چلاق

يه هووي به سرم زد بگويمت دوكلام

بشرط آنكه بور نگردي نكني گردنت قبراق

درون شعر تو يك اشتباه گنده بود

به مثل لندهوري درون يك قنداق

عزيز من قليه نه با قاف و نه غين است

نه با گوشت مي پزند داغ روي چراغ

در اين مكان كه بود حوزه نفوذي من

مكن ورود تا نداده ام تو را ابلاغ

من از عهد آدم و حوا كه خود بياد آرم

هميشه ديده ام قليه را تند و داغ داغ

ولي آنچه كند قليه را عالي

يكي ماهي تازه دوم تمر هند و سوم آشپز قبراق

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 9:32  توسط عباس یخی   | 

توضيحاتي در خصوص تبرج

اين روزها يكي از كلمات و اصطلاحات جديدي كه در « وباليغ » ( جمع چيني بند زده ) « وبلاگ» ، دهان به دهان ، يا به عبارتي وبلاگ به وبلاگ مي گردد، واژه عجيبي به نام تبرج است . از آنجا كه قرار است  « پارسي را پاس بداريم » و چيز ديگري را پاس نداريم بخصوص واژه ها و عبارات نامانوس فرانسوي و انگليسي و روسي و غيره را ... .

فلذا برآن شديم تا يك بررسي در اين خصوص بعمل آوريم .

« تَبَرُج » واژه اي است « مُفَرَس »  كه از لغات نا گجسته عربي وارد در زبان پاك و گجسته فارسي شده است . اولين بار در بخش تخصصي ساختمان بكار گرفته شد ، كه در انسيكلوپيدياي بزرگ  جناب نحوي كبير دارقوزآبادي به معناي برج سازي ، بلند مرتبه سازي ، ساختمان بسيار بلند ، آسمانخراش و امثالهم آمده است .

اين واژه با تغيير مفهومي اندكي در سيستم ارزشيابي كاركنان امور ديواني در دوره سلجوقي و منجوقي آمده است و آن به اين ترتيب بوده كه هركدام از كاركنان دفتري و ديواني كه داراي «برجستگي » خاصي بوده پاداش دريافت مي داشته و هرچه برجستگي بيشتر ، پاداش هم بيشتر ، از درهمي ... تا بدره اي زر . و يا تشويقي گرفتي و رتبت اداري بيشتر شدي . (نقل از تاريخ بيهقي ) .و اينها استفاده خوب و نيكو ومثبت از « برجستگي » باشد .

اما همانطور كه همه چيز در حال تغيير است و كلمات و مفاهيم و مصداقهاي آنها نيز به مروز زمان تغيير مي كنند ، اخيرا گروهي از اراذل دست به استفاده ابزاري از اين واژه زده آن را از بخش ساختمان و ديواني مصادره كرده و در موارد خاصي « مصداقي » نموده اند يعني خودشان را مصداق جديد آن معرفي مي كنند . يعني برجسته نمودن برخي از اعضاي مباركه  اجسام متحرك بر روي دوپا ، و اين يكي از مضرات براي منافع عام بوده و لازم است كه مدعي العموم اقدامي بنمايند ، چرا كه برجسته نمودن برخي از اعضا باعث مي شود كه ما جوانها چيزهايي ببينيم كه برايمان زود است و تحريك شويم و به انحراف كشيده شويم و كارمان به جاهايي خيلي خيلي باريك و تنگ و تاريك كشيده شود .

لذا براي آنكه هر گونه ارتباط خود را چه سلبي و چه ايجابي با جمله  « متبرجون » و «متبرجين» تكذيب نماييم و امكان اينكه در آينده نيز شبهه ارتباط با آنها نه براي خودمان و نه براي ديگران پيش نيايد ، از همين حالا تمام اعضاي برجسته اجسام مباركه را مشمول اصلاحات مي كنيم آنهم از نوع « قجري » ، حالا  اين ضعيفه ها تبرج كنند تا چشمشان در بياد هيچ فايده ندارد و تحريكي ايجاد نخواهد شد .

از طرفي اين جانب هرگونه ارتباط خود را با « متبرجون » برج ساز و « بساز و بنداز » تكذيب مي نمايد ، چارخونه هركس روي سرش خراب شد به بنده مربوط نيست ، يا اينكه از خروپف هاي همسايه نتوانست بخوابد باز هم به من مربوط نيست .

و در آخر آنكه چون الاغ بنده از بچگي دم نداشته و خود بنده نيز بطور داوطلبانه و در كمال صحت و سلامت عقل خود را مشمول اصلاحات نموده ام ديگر هيچ كاري  با هيچ كسي و هيچ ارتباطي با هيچكس حتي خودم نخواهم داشت و هر كه هرچي گفت تكذيب مي شود ، حتي خودم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 10:30  توسط عباس یخی   |