تبليغاتX
حرفهای بی سر وته
حرفهای بی و سروته که دیگر نیازی به شرح و توضیح و تفسیر ندارد خودت بخوان !
 

بنام خدا

بعضی وقتها فکر می کنم کسی که حرف زدن نمی داند چرا بیخودی حرف بزند . تازه کی به حرف چنین کسی گوش می دهد . چون همه فکر می کنند حرفهایش نامربوط است ، پس آدم باید اول حرف زدن را یاد بگیرد .

حال اگر کسی بخواهد با خدای خود صحبت کند چطور؟ البته بعضی ها می گویند با هر زبانی و هر گونه ای که میخواهی با او صحبت کن ! او می شنود و گوش میدهد .

بقول مولانا :

گیج و گول و چفته شکل و بی ادب

سوی او می غیژ و او را می طلب

آری این را هم می دانم . اما خودمانیم ، وقتی میخواهیم با یک شخصیت محترم یک موضوعی را مطرح کنیم ، چطور پیشاپیش خود را آماده می کنیم ، حرفهایمان را مرور می کنیم ، نکند یک جایش ایراد داشته باشد ... سبک و سنگین می کنیم ... کلمات را بدقت انتخاب می کنیم . بعضا می نویسیم ، یا از روی نوشته میخوانیم .

می گویند حضرت آدم (ع) که از بهشت بیرون فرستاده شد ، خیلی ناراحت بود و نمی دانست چکار کند و بسیار گریه میکرد . تا اینکه خداوند کلماتی را به او الهام کرد ، و از او خواست به در گاهش با این کلمات سخن بگوید . وقتی حضرت آدم (ع) نیاز به راهنمایی داشت ، چطور ما خود را بی نیاز احساس می کنیم ؟

همیشه فکر میکردم چرا ادیبان و بزرگان ادب ما ، در ابتدای کتابها ، یا دیوان اشعارشان ، مناجات نامه ای می نوشتند ؟ یا بعضی از آنها اصلا و اساسا مناجات نامه نوشته اند ؟ نکند آنها هم ریا میکردند ؟ و میخواستند خودی نشان دهند؟

اما امروز متوجه نکته ای شدم ، و آن اینکه ، این مناجات نامه ها برای کسانی امثال بنده است ، که با استفاده از آنها بدرگاه خداوند سخن بگوییم و حرفهای دلمان را که کلماتی مناسب و در خور برای بیان آنها نمی دانستیم ، با تاسی به این بزرگان بر زبان آوریم .

پس از این قصد دارم با استفاده از سخنان این بزرگان کمی درد دل کنم و با تنها کسی که میتوان راحت سخن گفت سخن بگویم ، که خوب میشنود و گوش می دهد. این مناجات نامه ها راهی برای سبک کردن دل و درودی است بر روح آن بزرگان .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 7:31  توسط عباس یخی | 
 

سلام بر دوستان

امروز میخواهم از پاییز بگویم . من پاییز را همیشه دوست داشتم و دارم به خاطر حال و هوایش . به خاطر تنوع رنگهایش و بخاطر غمگینی اش . خودم هم پاییزی هستم . پاییز با حضورش انسان را به دنیایی دیگر می برد و هوای گرفته و مه آلود روزهای ابری انسان را به دنیای رازها و نهفته ها سوق می دهد . دلهای پاییزی برای پاییز می تپند و در حضور پاییز ناله سر میدهند .

 خدایا تنها یار و یاور همگان تویی و تنها حامی و پشتیبان بی پناهان تو .

خدایا راهنماییم کن که گمراهم و پناهم ده که بی پناهم .

دستم گیر که بی دست گیرم و پای رفتنم ده که اسیرم .

خدایا آنرا که تو مقصدی ، انتهایی نیست و آنرا که تو انتهایی ، راهی نیست.

خدایا تو در کنار منی و من از تو دورم و تو در جان منی و من از تو مهجورم .

خدایا هجرانم را به وصل بدل کن و دوریم را به قرب .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 12:8  توسط عباس یخی | 
 

درد دل یا دل درد

به این فکر میکردم که اگر آدم دل درد بگیرد بهتر است یا درد دل ؟ چه فرق میکند هر دو درد است . اما نه دل درد را می شود با خوردن قرص مسکنی چیزی تسکین داد . اما با درد دل چه میتوان کرد ؟ بقول شاعری :

 خلد خار بر پای آسان برآرم

چه سازم به خاری که در دل نشیند

درد دل آدم را کلافه میکند و راهی برای درمانش نیست . بعضی ها میگویند آدم باید حرف بزند و عقده دلش را خالی کند اما نزد جه کسی حرف بزنی که قابل اعتماد باشد . بدبختی اینست که بعضی حرفها هست که به هیچکس نمی توان گفت . بقول یکی از نویسندگان معاصر  میگوید بعضی وقتها توی زندگی دردها و رنجهایی هست که روح آدم را   مثل خوره آرام آرام می خورد ولی نمی توان به هیچ وجه بیانش کرد .

خدایا غم مرا تنها تو میدانی وبس .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 11:25  توسط عباس یخی | 
 

امروز خیلی دلم گرفته بود . هرچه کردم که کمی دلم را سبک کنم نشد که نشد . گفتم به مناظر بهاری پناه ببرم . رفتم گوگل را جستجو کردم و چند عکس پیدا کردم . حالا آنها را در وبلاگم نصب میکنم . شاید هم دل خودم آرام شود و کسی مثل خودم که آنها را تماشا می کند.

و اینهم عکسی دیگر :

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 13:38  توسط عباس یخی | 
 

اولین مطلب را در وبلاگم می نویسم . نمی دانم خوب است یا نه چند روز مشغول انتخاب قالب بودم آخرش هم آنچه میخواستم نشد . باید دستکاریش کنم. حالا حالاها خیلی کار دارد . میخواهم یک قالب خوبی برای درد دلهایم پیدا کنم . بعد به امید خدا شروع میکنم . فعلا تا همینجا .

عزت زیاد .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 8:53  توسط عباس یخی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ای یه وبلاگی بود که تنها شروع کردم بعد یونس اومد با هم مطلب می نوشتیم .بعد که یونس رفت پی کارش مو هم بیشتر کشیده شدم طرف طنز .البته اونموقع طنزها همه اش در باره اشتباهات یونس بود . حالا در باره اشتباهات خودم . خو هر کسی تو زندگیش اشتباه میکنه . نمی کنه ؟ فرقش اینه که بعضی ها اشتباهات خودشونه می بینن بعضی ها هم اشتباهات خودشونه نمی بینن. فکر می کنن فقط دیگرون اشتباه میکنن و خودشون از آسمون افتادن اصلا فرشته هستن . اسم وبلاگ هم گذاشتم حرفای بی سر و ته . درست مثل زندگی خودم که معلوم نیست چی به چیه . هر چیزی ممکنه اینجا بنویسم . خوب یا بد بستگی داره به ای که اون روز حالم خوش باشه یا نباشه . اصلا آبادان که از دست رفت دیگه هیچ چی برام مهم نیست .
مو بچه شطم . سبیل هفت خطم .

نوشته های پیشین
فروردین 1388
اسفند 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
پیوندها
خالو راشد
خاگينه
چرکنویسهای یک دیوانه
مدار 29 درجه
یک نکته از این معنی
آهنگ دیگر2 (شبانه)
وبلاگ هداک
وبلاگ ترشوک
رضا منصور نژاد
دست دوم
ما يكنفر
وبلاگ بوالفضول الشعرا
وبلاگ مرد رند
سهند
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM