تبليغاتX
حرفهای بی سر وته
حرفهای بی و سروته که دیگر نیازی به شرح و توضیح و تفسیر ندارد خودت بخوان !
 

من و یونس

سلام دوستان . دیروز میخواستم ادامه داستان را بنویسم نشد امروز مینویسم . مثل اینکه آقا یونس مقداری پول در یکی از بانکها داشته و حالا مبلغ قابل توجهی برنده شده . برنده خوشبخت . و حالا میخواهد من و دیگران را در خوشحالی اش شریک کند به همین دلیل هم شام دعوت آقا یونس .

گفت عباس جان ، امشب شام دعوت من . به چندتا از دوستان هم خبر بدهیم بیایند امشب دور هم باشیم . و اینطور شد که  محمود ، حمید و فرهاد هم آنشب دعوت شدند . یونس بعد از کلی دوندگی و تهیه سیروسات شام . سبزی تازه و نوشابه خانواده و تخمه و آجیل و ... خرید ه و وقتی برگشت سر تا پایش از شرجی خیس شده بود . خسته بود و نفس نفس میزد . آنقدر خرت و پرت روی دستهایش انبار شده بود که جلو پایش را درست نمی دید . موقع آمدن هم طبق معمول با لگد به در زد  و بنده متوجه شدم دستش حسابی بند است .

بار و بنه را که وسط اتاق ریخت ، گفتم حقا که این بار وبندیل را فقط تو میتوانستی بیاوری . آخر اگر این همه بار را پشت یک الاغ هم بگذاری در جا سنکوب میکند . اما ماشالله به این آقا یونس دست کمی از خودم ندارد . جفتمان ساخته شدیم برای حمالی . بار و بنه را گذاشت و پرید زیر دوش که سر و رویی تازه کند و ما هم از بوی گند عرق خلاص شویم .

شام را هم چند دست چلو مرغ درست و حسابی به رستوران سر خیابان سفارش داده بود . که طبق معمول زحمتش افتاد گردن من . راستش دلم برایش سوخت بعد از آن وضعیت سر تا پا خیسش و گرفتن دوش و بالاخره کمی خنک شده بود . گفتم این طفل معصوم نره غول لندهور گناه دارد . خودم رفتم برای آوردن غذاها . تا برگشتم بچه ها هم آمده بودند . خیلی سریع سفره پهن شد و تماشای راز بقا دیدنی بود . حمید قشنگ رپرتاژ میکرد . میگفت : این کلنی که میبینید خانواده ای از کفتارهای گرسنه هستند که انگار بعد از یک هفته غذایی درست و حسابی گیرشان آمده و حالا شکمی از عزا در میآورند و .... همینطور ادامه میداد .محمود که بی خیال عالم و آدم بود همچین روی بشقاب غذا خم شده بود و دولپی میخورد که گفتی از قحطی نجات یافته . چنان خم شده بود که میگفتی الان است که با آن دماغ فلفل دلمه میرود توی بشقاب . .. و خلاصه هرکس به طریقی و از جناحی حمله کردند یکی از یمین و آن دیگری از یسار و اینجا بود که آقا فرهاد بعصی مواقع مانند قرقی از بالا فرود میامد بر سر بشقاب بینوا .

یه مردی بود رفت مشد

بقیه اش برای فردا شب   

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 10:1  توسط عباس یخی | 

امروز هم سلام . بقیه حرفهای دیروز را میخواستم بگویم . جریان این یونس بود و رفت و برگشتش . معلوم نیست چه توی اون کله گنده اش می گذرد  چمدان 50 کیلویی را گذاشته روی شکم من بدبخت فلک زده ، بعد هم میخندد. بلند شدم و گفتم : چی شده ؟ کبکت خروس میخونه ؟ نه به اون روزها که شده بودی برج زهر مار . اوقات ما را هم تلخ کرده بودی . و حالا که شنگولی و با دمت گردو میشکنی . گفت هرچه گشتم چکش را پیدا نکردم . بعد  هم اگر نمیدانی بدان که دم بنده به اندازه کافی کلفت هست چرا باهاش گردو نشکنم و منت چکش بکشم و ....

دیدم دوباره چانه اش گرم شده و دارد دری وری به هم میبافد و اگر الان جلوش را نگیرم زندگی را تیره و تار میکند . گفت بس است دیگر . مرا با این وضعیت از خواب بیدار کردی که جفنگیات تحویل بدهی . اگر آتشی چیزی دم دستم بود حسابی اون سبیل صاحب مرده ات را دود میدادم . تا طرز برخورد با دیگران را یاد بگیری .

گفت ببین رفیق عزیز بنده امروز واقعا شنگول هستم به چند دلیل که ممکن است این شنگولی به تو هم سرایت کند . اولا بنده در بانک .... مبلغی ناچیز پول داشتم که فراموش کرده بودم . از درد بی پولی داشتم لای کتابها را نگاه میکردم ببینم صد توانی دویست تومانی چیزی پیدا نمیکنم ، که دفترچه پس اندازم را پیدا کردم . دیدم ده پانزده تومانی پول در حساب هست  خوشحال شدم و گفتم خوب شد تا آخر برج میرساند . دفترچه را برداشته راهی بانک شدم . در بانک معلوم شد که بنده ... نای نای ننای نای .... بشکن بشکنه . بشکن . و لیوان چای را که خورده بود و دم دستش بود  عینهو گلوله آر پی جی فرستاد طرف من که خورد به دیوار ... اما جالب بود . نشکست . گفتم مگر دیوانه شدی حرفت را بزن . دلم دیمبو زلم زیمبو میخوانی . قاتی پاتی کردی . گفت تو هم بودی بشکن که هیچ جفتک هم میانداختی .

بقیه اش برا ی بعد . بای

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 10:11  توسط عباس یخی | 

سلام دوستان مدتی است که up   نشدم . چرا ؟ حالا عرض میکنم . اولا آن روزها که وبلاگ زدم خیلی ناراحت و پریشان احوال بودم و راستش اصلا حس نوشتن نبود . گفتم بگذارم وقتی یک کمی سر حال شدم بنویسم بهتر است . حالا باید برویم سر اصل مطلب . ماجرا از آنجا آغاز شد که هم اتاقی یا مونس من یعنی آقا یونس _ خداوند سبیلش را پرپشت تر کند که زیر سنگینی سبیل نتواند راه برود_ چند وقتی حسابی بد عنق شده بود . و هر چه میگفتم چه مرگت شده هم هیچی نمی گفت تو همین احوالات ایشان به بنده هم سرایت کرده بود . گفتم چند وقتی بروم مسافرت شاید روحیه ام عوض شود و سرحال برگردم .

اما چشمتان روز بد نبیند برگشتم و روز از نو روزی از نو . دیدم اوضاع از گذشته بدتر شده . آقا یونس ما اتاق را تبدیل کرده به بازار شام . هر چه دم دستش بوده ریخت و پاش کرده . هر چه قابلمه دم دستش بوده غذا پخته و بعد نشسته گذاشته گوشه اتاق و قتی و همینطور کپک از دیگها سرازیر شده و بعد بخشی از کپکها هم به سمت سقف و از طریق دیوار در حال پیشروی است .

هرچه کف اتاق ریخته جارو نزده و یک پتو روی فرش پهن کرده . این پتو هم که پر از اشغال شده پتو دوم و بعد پتوی سوم و ... وقتی که پتوها ته کشیده ساک نکبتش را برداشته و همینطور در اتاق را قفل کرده و رفته . حالا باز خوب شد که یک یاد داشت گذاشته بود به خط زیبای خرچنگ قورباغه والا فکر میکردم قوم مغول حمله کرده یا وسط سرزمین های اشغالی گیر افتاده ام . ... وخود دیگر بهتر میداند که من بدبخت چه دردسری کشیدم تا این اتاق فکسنی را تمیز کردم و پتو ها را شستم .

از خستگی زیاد بعد از مختصری نهار که خوردم خوابم برد . همینطور که عین کشته های عراقی افتاده بودم احساس کردم نفس کشیدن مشکل شده و چیزی روی قفسه سینه ام سنگینی میکند . چشم باز کردم و اولش ترسیدم . چیزی اندازه قله اورست روی سینه ام  بود با تمام قدرت زدم و پرتش کردم که یکدفعه صدای خنده نتراشیده و نخراشیده آقا یونس بلند شد و بین خنده و در حالی که بریده بریده حرف میزد گفت چمدانم را خراب میکنی چرا اینجوری پرتش کردی .

بقیه اش برای فردا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 11:30  توسط عباس یخی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ای یه وبلاگی بود که تنها شروع کردم بعد یونس اومد با هم مطلب می نوشتیم .بعد که یونس رفت پی کارش مو هم بیشتر کشیده شدم طرف طنز .البته اونموقع طنزها همه اش در باره اشتباهات یونس بود . حالا در باره اشتباهات خودم . خو هر کسی تو زندگیش اشتباه میکنه . نمی کنه ؟ فرقش اینه که بعضی ها اشتباهات خودشونه می بینن بعضی ها هم اشتباهات خودشونه نمی بینن. فکر می کنن فقط دیگرون اشتباه میکنن و خودشون از آسمون افتادن اصلا فرشته هستن . اسم وبلاگ هم گذاشتم حرفای بی سر و ته . درست مثل زندگی خودم که معلوم نیست چی به چیه . هر چیزی ممکنه اینجا بنویسم . خوب یا بد بستگی داره به ای که اون روز حالم خوش باشه یا نباشه . اصلا آبادان که از دست رفت دیگه هیچ چی برام مهم نیست .
مو بچه شطم . سبیل هفت خطم .

نوشته های پیشین
آذر 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
پیوندها
خالو راشد
خاگينه
چرکنویسهای یک دیوانه
مدار 29 درجه
یک نکته از این معنی
آهنگ دیگر2 (شبانه)
وبلاگ هداک
وبلاگ ترشوک
رضا منصور نژاد
دست دوم
ما يكنفر
وبلاگ بوالفضول الشعرا
وبلاگ مرد رند
سهند
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM