تبليغاتX
حرفهای بی سر وته
حرفهای بی و سروته که دیگر نیازی به شرح و توضیح و تفسیر ندارد خودت بخوان !

سلام به همه یونسها  که دارند مونسها .

ما که هنوز آس و پاس مانده ایم . این آقا یونس هم که در این اوضاع  بلبشو به سرش زد برود لبنان . همان روز رفت دانشکده تا نزدیکهای ظهر برگشت سر تا پا از عرق خیس بود و از تشنگی له له میزد . چند بار پرسیدم چکار کردی ؟ جواب نداد فقط با دست اشاره کرد که کمی صبر کن . بعد که آب خنک خورد و حالش جا آمد گفت . این چه وضعی است بابا ما برای کمک میخواهیم برو یم  باز هم هزار مانع می تراشند . و باید صبر کنید تا از طریق انجمن هماهنگی شود و ... از همین حرفها  . گفتم آق یونس حالا برای این کارها وقت هست ، اما مثل اینکه یادت رفت برویم بانک و آن پولهای هنگفتی را که برنده شدی تحویل بگیری شاید چیزی هم گیر ما بیاید. گفت باشد فردا با بر و بچه ها همگی با هم میرویم . با بچه ها تماس گرفتیم که فردا سورچرانی مفصلی داریم و بیایند و فردا صبح اول وقت حمید و محمود و فرهاد دم در بودند و سر و صدا که یالا زود باشید . یونس در را باز کرد و همه آمدند داخل ، سفره صبحانه هنوز وسط اتاق بود و نان گرم وسط سفره آدم را تشویق میکرد به خوردن یک صبحانه مفصل . آش هم که بود  و عالی بود . بعد از صبحانه ، همه راه افتادیم . سرکوچه یک آژانس بود که همانجا یک ماشین گرفتیم و آمدیم شهر . همه با خوشحالی و اینکه امروز یکی از دوستان ما پولدار میشود و هرکسی سعی میکرد خودش را با یونس بیشتر صمیمی نشان دهد ... ولی راستی که از ته دل خوشحال بودیم . بالاخره دوست ما به نان و نوایی میرسید .

داخل بانک شدیم و قلبها همه در حال تاپ  تاپ  اما میشنیدم که قلب یونس میگفت تالاپ تولوپ ، و از خوشحالی گلویش خشک شده بود و هی میگفت قالاپ قلوپ . یونس جلو پیشخوان ایستاد و با متصدی باجه صحبت کرد  چند کلمه احوالپرسی بین آنها رد وبدل شد و یکی دوتا لبخند و تبسم و ... متصدی باجه مدارک یونس را خواست آنها را گرفت و کله اش آرام رفت پایین و پشت مونیتور پنهان شد . بعد از چند لحضه همانطور آرام آرام کله نیمه کچل و نیمه فرفری اش از پشت مونیتور پیدا شد . شناسنامه و دفترچه یونس را بدستش داد و خیلی آرام گفت آقا جان چیزی برنده نشدید . این فقط یک تشابه اسمی بوده ... نمیدانید آقا یونس چه حال داشت . از یک طرف جلو دوستان خجالت کشیده بود و از طرفی نقشه هایش همه نقش بر آب شده بود و حالا خودش هم داشت نقش زمین میشد ، فقط توانست بگوید عباس ...

و خوب شد که من بودم  والا آن دو سه نفر از پس یونس برنمی آمدند و خودشان هم زیر دست و پای یونس له میشدند . کشان کشان او را روی یک صندلی نشاندیم و بچه ها آب آوردند و به صورتش زدیم . بعد که کمی حالش جا آمد در حالی که لبخند تلخی روی لبانش بود گفت : اینهم شانس ما !  شانس که نداریم . گفتم غصه نخور تازه شدی مثل من . باور نمیکنی بلند شو برو تو ی آینه به خودت نگاه کن . سبیلهایت عین من آویزون شده . خندید و آرام به طرف در بانک براه افتاد و بچه ها هم بدون اینکه حرفی بزنند آرام پشت سرش از بانک خارج شدند و من همانجا ایستاده بودم و به آرزوهای بر باد رفته فکر میکردم .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 10:37  توسط عباس یخی | 

سلام  و باز هم من و یونس بدون مونس .

از قضا داشتم دیروز میگفتم که استاد مکرم  اسمال آقا زد توی ذوقمان . اما اشکالی ندارد دیگر ایشان هم جوان است و جوانی است و هزار علت  مثل بنده و ایضاء یونس اصلا این چند روزه پاک پکر شدم . هر وبلاگی را دیدم تا از لبنان نوشته اند  اما من و این کله خراب یونس توی عالم هپروت هستیم و بی خیال همه چیز . بابا خجالت هم خوب چیزی است . بخصوص حالا که جناب فرید الطرش نماینده محترم لبنان هم بالای وبلاگ جا خوش کرده ؟ از این مرحوم هم خجالت نکشیدیم که ممکن است روح ایشان عذاب بکشد و بگوید حالا که از تصویر بنده استفاده ابزاری کرده اید چرا به یاد هم وطنان من نیستید؟

باور کنید بنده خدمت جناب فرید کلی ارادت دارم . – یونس هم می گوید ما بیشتر – پرسیدم کی بیشتر ؟ گفت : ما بیشتر . حالا اعتراف این گنده لندهور را هم داریم . البته بگویم که آقا یونس خیلی عصبانی بود چون توی دانشکده چیزهایی شنیده بود راجع به جنایات اسراییلیها و همینطور عصبی و با روح شارون جنایتکار کلی دعوا و مرافعه داشت و گلاب به رویتان کلی هم ... نثارش کرد  (فاتحه خاص شارون) .

من هم که از اول شعر آن بینوا را نصفه نیمه به خاطر میآوردم حالا همان نیمه را هم فراموش کردم . اما حالا خودمانیم . من میتوانیم در مسلمانی خودم شک کنم و ایضاء در کفر یونس شک نکنم . اما دیگران را نمی دانم . بالاخره بقول سعد الدین شیرازی هر کس عیب و ایراد خود را بهتر میداند . اما واقعا این یهودیها بر کفر خودشان خیلی استوارتر هستند تا ما بر مسلمانی مان .

یونس خیلی شارژ شده بود و میگفت میخواهم برای کمک به مجروحین بروم لبنان . گفتم بابا تو که چیزی از جنگیدن نمیدانی . گفت آنها خودشان جنگیدن را میدانند خیلی هم خوب میدانند و طی سالیان دراز آبدیده شده اند . بنده هم برای جنگ نمی خواهم بروم بلکه برای مداوای مجروحین . من که سرباز نیستم . پزشکم .

گفتم اگر رفتی و برنگشتی چه ؟ گفت بدرک . من هم مثل خیلی ها که اینجا در جنگ تحمیلی شهید شدند . اما این ماشین جنگی اسراییل را باید در همان لبنان و فلسطین از کار انداخت  والا به دیگر مسلمانان نیز دست درازی خواهد کرد . گفتم الحق که خوب گفتی . گفت عباس جان بیا تو هم آماده شو تو ماشالله از من بهتر میجنگی . هیکلت هم که اگر نخراشیده تر از من نباشد . دست کمی از من ندارد . ورزشکار هم که هستی . این زوکی ها را که بیخود قلمبه نکرده ای . بیا باهم برویم .گفتم تنهایی فایده ندارد بیا توی دانشکده  شما اطلاعیه بزنیم و نیرو جمع کنیم . گفت فکر خوبی است .

ادامه دارد  

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 12:59  توسط عباس یخی | 

ادامه ماجرای شب نشینی ما این بود که قرار شد دوستان هر کدام شعری بخوانند ، حالا فرق نمی کند شعرنو باشد یا کهنه  سفید باشد یا سیاه ، آزاد باشد یا بسته ، غزل باشد یا قصیده یا مزیده یا بحر طویل یا ... البته توضیحی در پرانتز عرض کنم که آقا معلم خودمون معترض بودند که چرا شعر ؟ و ایشان نوشته اند که بیاد خوایگاه دانشجویی افتادند ولی آنها دور هم می نشسته اند و جوک میگفته اند .

البته نظر آقا معلم کاملا متین . منتها ایشان که اهل دل هستند و کلامی گیرا دارند و خوب نطق میکنند ، نباید خودشان را با من و یونس بد عنق مقایسه کنند . به هر حال اینطوری است دیگر یکی میشود اسماعیل شیرین سخن و دیگری میشود یونس بد عنق و من بنده هم میشوم آتش بیار معرکه .

اما قضیه چای دبش را به این دلیل میگویند که این چای را آقا یونس درست کرده باشد و آنقدر روی آتش بماند که فقط یک چهارم آب در کتری باشد و آنگاه یک مشت چای سیلانی فرد اعلا توی قوری ریخته و در کنار آتش ذغال توی منقل خوب دم نمایند . این چای باید آنقدر تلخ باشد که با صد من شکر هم نتوان خورد و هی دهانت را از تلخی جمع کنی مثل پیرزنهای که همه دندانهایشان ریخته باشد . آنگاه روی سکوی وسط حیات بنشینی و با لیموی عمانی فرد اعلا نوش جان کنی و هی به یونس نفرین کنی

چون این چای را روی سه گوش سکوی وسط حیات می خورند  می شود چای دبش دو نبش . یعنی اگر وسط سکو بنشینی آنوقت نمی شود دبش دو نبش بلکه یک چیز دیگر میشود که ...

آقا معلم زدی توی ذوق بچه مردم تازه داشتیم میزدیم زیر آواز یک غزل  مزل قهوه خانه ای بخوانیم که کامنت گذاشتی و پاک ذوقمان را کور کردی چنان که از صرافت شعر هم افتادیم . اصلا یادم رفت این بنده خدا چه گفت . راستش اگر میدانستم چه گفت هم دیگر فایده نداشت چون به اندازه کافی نوشته ام برای امروز بس است  تا فردا

فی امان الله .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 9:20  توسط عباس یخی | 
 

برنده شدن یونس

بله ، همانطور که عرض کردم  برنده شدن یونس باعث شد که شام مفصلی بخوریم . که البته باید نهار این کار را میکرد  چون شام باید سبک باشد تا آدم وقتی خورد و خوابید رودل نکند یا خوابهای وحشتناک نبیند . به هر حال این موضوع هم در مورد آدمها مصداق دارد . اقا یونس که آدم نیست ماشالله یک پا فرشته است . البته از نوع سبیل دارش . خلاصه سرتان را درد نیاورم . شام مفصل برای ما که بعد از امتحانات داشتیم نفس راحتی میکشیدیم چیز مهمی نبود چون حتما تا دیر وقت بیدار میماندیم و تازه آخر شب بچه ها یکی یکی گرسنه میشدند و دنبال چیزی می گشتند که بریزند توی خندق بلا . به همین دلیل هم بنده ته مانده های غذا را دور نریختم .

بعد شام چای دبش دو نبشی هم درست کردیم  و جای شما خالی حسابی سر حال آمدیم . خداییش بود که بقیه بچه ها مثل من سیگاری نبودند  والا اتاق را حسابی آلوده میکردند  من هم بخاطر رعایت حال آنها بعد از صرف چای رفتم توی حیاط و سیگاری روشن کردم . کم کم دیدم بچه ها یکی یکی آمدند و روی سکو نشستند . گفتم بابا من میخوام سیگار بکشم شما چرا توی این هوای گرم آمدید بیرون ، گفتند مهم نیست  تازه داغی هوا کم شده شرجی هم که الحمد لله امشب خیلی کم است و با آمدن نسیمی از سمت شرق هوا کم کم بازتر هم شد  و این شد که همانجا وسط حیاط نشستیم .

محمود گفت ببینیم یونس چه کلکی دارد که امروز اینهمه ولخرجی کرده و دست به جیب شده  این بابا که دستش با جیبش آشنا نبود . و یونس ماجرا را گفت و قرار شد فردا همه با هم برویم برای گرفتن جایزه . بعد هم فرهاد کمی در مایه شور برایمان خواند . صدایش بدک نیست و بعضی وقتها که سر حال باشد میزند زیر آواز  شعرهای سنتی را خوب میخواند . راستی یادم نبود  ... و بقیه هم یادشان نبود که آقا حمید گل هم که اهل دل است و همیشه ویلون تمرین میکند ... چرا امشب ویلون همراهش نیست ... و گفت ... و دلمان شکست ... برای حمید ... بنده خدا ویلونش خراب شده بود و پول نداشت تعمیرش کند  . عالم دانشجویی است دیگر و مفلسی دائم . یونس قول داد  فردا اولین کاری که با پول برنده شده اش انجام میدهد ،تعمیر ویولون حمید باشد  و همه خوشحال شدیم . 

بعدش قرار شد هرکس شعری آماده دارد بخواند . کمی هم مشاعره کردیم  و بعد محمود شعری را که یکی از دوستان هم کلاسی اش سروده بود برایمان خواند  چقدر گیرا بود .  شعر  واقعا حال و هوای زندگی ما را داشت و حرف دل ما بود البته هنوز عاشق نشده ایم  به همین دلیل  تا آماده شدن شعر برای پست بعد  خدا نگهدار .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 8:36  توسط عباس یخی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ای یه وبلاگی بود که تنها شروع کردم بعد یونس اومد با هم مطلب می نوشتیم .بعد که یونس رفت پی کارش مو هم بیشتر کشیده شدم طرف طنز .البته اونموقع طنزها همه اش در باره اشتباهات یونس بود . حالا در باره اشتباهات خودم . خو هر کسی تو زندگیش اشتباه میکنه . نمی کنه ؟ فرقش اینه که بعضی ها اشتباهات خودشونه می بینن بعضی ها هم اشتباهات خودشونه نمی بینن. فکر می کنن فقط دیگرون اشتباه میکنن و خودشون از آسمون افتادن اصلا فرشته هستن . اسم وبلاگ هم گذاشتم حرفای بی سر و ته . درست مثل زندگی خودم که معلوم نیست چی به چیه . هر چیزی ممکنه اینجا بنویسم . خوب یا بد بستگی داره به ای که اون روز حالم خوش باشه یا نباشه . اصلا آبادان که از دست رفت دیگه هیچ چی برام مهم نیست .
مو بچه شطم . سبیل هفت خطم .

نوشته های پیشین
آذر 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
پیوندها
خالو راشد
خاگينه
چرکنویسهای یک دیوانه
مدار 29 درجه
یک نکته از این معنی
آهنگ دیگر2 (شبانه)
وبلاگ هداک
وبلاگ ترشوک
رضا منصور نژاد
دست دوم
ما يكنفر
وبلاگ بوالفضول الشعرا
وبلاگ مرد رند
سهند
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM