تبليغاتX
حرفهای بی سر وته
حرفهای بی و سروته که دیگر نیازی به شرح و توضیح و تفسیر ندارد خودت بخوان !

سلام بچه ها

چطورين . اوضاعتون كه خوبه كا؟

بريم سر اصل مطلب . ميخواسم بگم چقدر بد شانس هستم . امسال قصد داشتم يك تفريح درست و حسابي كنم. از دم گربه تا گوش گربه . از بد شانسي ما كا ، همه چي هپلي هپو شد . ديدي كه چطو شد ؟

زرت بنزين قمصور شد و ايضاً زرت ما . گفتيم بريم شمال يه خورده سبزي ببينيم . مرديم اينحا از بس نمك و ماسه تماشا كرديم . حالا درست اينجا لوله كشي نوشابه توي خيابونا هست ولي كا اين دليل نميشه كه همش بچسبيم به اينجا و نرويم شهرهاي ديگر را ببينيم .

اي بخشكي شانس ، هر وقت قصد كردم يه كاري بكنم نه تنها همه چي روي سر خودم خراب ميشه كه ديگران را هم با خودم بدبخت ميكنم . آخه يكي نيست بگه آدم حسابي تو را چه به مسافرت شمال . حق تو همين نمكها و ماسه هاست . ديدي چكار كردي ؟ زدي بنزين مفت و مجاني را كردي كيميا . باك ماشين را پر ميكردي و كولر را هم روشن ميكردي و هي قمپز در ميكردي . حالا برو يك عدد الاغ خوب بگير اگر تا حالا خوبها ش را نبرده باشند . اي بدبخت لايق الاغ سواري هم نيستي .

چكار كنم آخه بزنم توي سر خودم .؟ از شش ماه قبل به هر كه رسيدم دوست و آشنا و ماشنا . بزرگ و كوچك ، پير و جوان ، زن و مرد گفتم دارم ميرم مسافرت بخصوص براي دختر عمو جان كلي هم لاف اومدم كه دختر عمو برايت سوغاتي ميارم و چي دوست داري و شعرهاي صدتا يك غاز برايش خوندم . بيت :

وقتي برگردم به نزدت گل هزارم / ها / از سفر طوق طلا برات ميارم / ها/

دلبر مه پيكر گردن بلورم / هآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ / عيد اومد بهار اومد من از تو دورم

خلاصه خيلي خالي بستيم كا ! اما راستش قصد نداشتم اينقد خالي ببندم . اين كوپني شدن (ببخشيد كارتي شدن ) بنزين پاك آبروي ما را جلو دوست و آشنا و غريبه برد . يكي از بچه ها روزاي اول كوپني شدن بنزين مي گفت تو يكي از همين شهرهاي دم دست . تا يكي دو روز بعد از اعلام وضعيت بنزين هنوز اعمال نشده بود و مردم هي باك ماشين را پر مي كردند و هي مي رفتند خالي مي كردند ، به من زنگ زد گفت فلاني بيا ، دوتا باك هم بگيري خوبه .

خلاصه كا ما رفتيم  ، درست وسط راه ، هنوز نصف مسير مانده ماشين پنچر شد ، حالا جاده هم خلوت هيچكس نبود كه كمك كند بخصوص كه جاده فرعي هم بود اون شب من بدبخت وسط بيابون خوابيدم . موبايل هم خط نمي داد. تا فردا ، نزديكاي ظهر دوستم كه ديد ه بود شب نرسيدم و حتي صبح هم خبري نشد ، اومد حدس زده بود كه از راه فرعي اومدم . خلاصه ما بنزين كه گيرمون نيومد هيچ . هزارتا بدبختي هم كشيديم .

حالا بخاطر اين بنزين كه اينقدر عزيز شده يك فروند شعر هم از خودم دروكنم :

ينزين عزيز كجايي كه قربانت برم من

فداي رنگ عنابيت برم من

تو كه با مو سر ياري نداري

چرا هر نيمه شو آيي بخوابم

و ايضاً شعر محلي كه شاعر محلي در فرموده و بنده مصادره كردم :

اي بنزين

تو عزيزي سي مو مي نم نم بارون تو سوخزار خش او ، بلكم بيشتر .

لطفا تقاضاي ترجمه نفرماييد كه ترجمه پذير نيست .

خوب فعلا سرتون را درد نيارم كا بعدا يك غزل عاشقونه اي كه اخيرا براي بنزين در وكردم براتون مي نويسم .

دمتون گرم كا .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 6:30  توسط عباس یخی | 

سلام سلام صدتا سلام . هزار و سيصدتا سلام .

ديروز مطلبي نوشته بودم و ميخواستم ادامه اش را بنويسم ولي رويا خانم زد توي ذوقم . آخه نمي گي بچه مردم ذوقش كور ميشود استعدادش را از دست ميدهد . ميخواستم بگويم كجا رفته بودم اما نمي گويم تا دلت بسوزد . اصلا رفته بودم كابل مگر كابل از شهر شما چه كم دارد . طالبان ندارد ؟ كه دارد . امريكايي ندارد ؟ كه دارد . حامد كرزاي ندارد؟ كه دارد . ملا ممد جان ندارد ؟ كه دارد . پس كوفته ميخواي برو تورنتو . حالا اگر دوست داري تا اين شعر افغاني هم برايت بخوانم . يعني بنويسم . خواننده قديمي افغان اسمش نعيم بود .

بيا كه بريم به مزار ملا رويا جان .

سيله گل لاله زار ملا رويا جان .

مي گويند دختر محمد ظاهر شاه بد جوري عاشقش شده بود . پدره هم ديد نمي تواند جلو دختره را بگيرد . سر آن بيچاره را زير آب كرد .

حالا بگذريم . خواستم يك پيامي براي جناب رويا بگذارم ديدم آدرس وبلاگش باز نشد گفتم در اينجا برايش بنويسم تا بداند كه كابل چه شهر قشنگي است بخصوص چهار راه حاجي چرخي چقدر خوشگل است .

يك چيز ديگر هم هست . اينبار كه خواستم بروم كابل شما را هم با خودم مي برم .

از شوخي بگذريم شركت ما يك پروژه بزرگ ساختماني دارد كه من هم طراح و هم ناظر پروژه هستم اين دفعه كه بروم يك شال كشميري هم برايت ميآورم .

فعلا خداحافظ.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 8:0  توسط عباس یخی | 

سلام بر دوستان . مدتي نبودم رفته بودم سفر قندهار . آنجا هم امكان وصل شدن به اينترنت و اونترنت هيچكدام نبود . هر چه خواستم وبگردي كنم نشد . افتادم به ولگردي. به اين يونس كله خراب هم گفتم مدتي من نيستم بيا مطلبي بزن تا من برگردم . آمدم ديدم اين ديوانه هم چنان سرگرم مونس بوده كه همه چيز را فراموش كرده ، بخصوص كه يك بچه سبيل كلفت پشمالو مثل خودش هم توليد كرده اند. حالا سرگرم « يونس مينياتوري » شده اند و پاك همه چيز را فراموش كرده اند . راستي شوخي كردم چند وقتي رفتم خارج از كشور جايتان خالي همه جا سرسبز و خرم و جنگل . و ماشينها ، عجب ماشينهايي ، نگاه كردن به اين ماشينها يك لذتي داشت . يكبار هم رفتم تماشاي مسابقه اتومبيلراني داخل پيست . يكي از ماشينها دچار سانحه شد. اول يكي از چرخهايش رفت هوا و بعد دور خودش چند دور چرخيد و بعد چندتا پشتك وارو زد و بعد هم آتش گرفت . گفتم راننده بدبخت مرد ، رفت پي كارش . اما سريع دويدند و آتش را خاموش كردند و راننده را صحيح و سالم از ماشين بيرون آوردند.

همه اينها كه گفتم به اضافه خيلي چيزهاي ديگر را براي يونس تعريف كردم . اولش گفت : راستي ي ي ي ي ي  ي ي ي ي ي ؟ نععععععععععععع . بعد گفت يارو سبيل داشت؟ گفتم  ولك ولك ... سوتي دادنها شروع شد. آخر من از كجا بدانم يارو سبيل داشت يا ريش . كلاه ايمني پوشيده بود . بهد هم سريع او را بردند . تازه فاصله ما هم زياد بود . گفتم راستي يونس جان بيا چند و قتي با مونس و بچه بياييد منزل ما . همه چيز هم هست مهمان . بخوريد و بخوابيد . چند روزي دور هم هستيم . گفت باز چه كلكي داري . گفتم هيچي ميخواهم چند روزي دم دست باشي تا هي سوتي بدهي و همينطور اورت سوژه بدهي  دست ما . مونس كه شربت آورده بود خنديد و سيني از دستش كج شد و ليوانها افتاد روي يونس . گفتم حقت بود . اينهم يك سوتي ديگر .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 6:24  توسط عباس یخی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ای یه وبلاگی بود که تنها شروع کردم بعد یونس اومد با هم مطلب می نوشتیم .بعد که یونس رفت پی کارش مو هم بیشتر کشیده شدم طرف طنز .البته اونموقع طنزها همه اش در باره اشتباهات یونس بود . حالا در باره اشتباهات خودم . خو هر کسی تو زندگیش اشتباه میکنه . نمی کنه ؟ فرقش اینه که بعضی ها اشتباهات خودشونه می بینن بعضی ها هم اشتباهات خودشونه نمی بینن. فکر می کنن فقط دیگرون اشتباه میکنن و خودشون از آسمون افتادن اصلا فرشته هستن . اسم وبلاگ هم گذاشتم حرفای بی سر و ته . درست مثل زندگی خودم که معلوم نیست چی به چیه . هر چیزی ممکنه اینجا بنویسم . خوب یا بد بستگی داره به ای که اون روز حالم خوش باشه یا نباشه . اصلا آبادان که از دست رفت دیگه هیچ چی برام مهم نیست .
مو بچه شطم . سبیل هفت خطم .

نوشته های پیشین
فروردین 1388
اسفند 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
پیوندها
خالو راشد
خاگينه
چرکنویسهای یک دیوانه
مدار 29 درجه
یک نکته از این معنی
آهنگ دیگر2 (شبانه)
وبلاگ هداک
وبلاگ ترشوک
رضا منصور نژاد
دست دوم
ما يكنفر
وبلاگ بوالفضول الشعرا
وبلاگ مرد رند
سهند
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM