![]() |
![]() |
|
| حرفهای بی و سروته که دیگر نیازی به شرح و توضیح و تفسیر ندارد خودت بخوان ! |
|
ادامه مصاحبه با « ايشان » : امروز با چه مصيبتي توانستيم گروه احضار ارواح را براي كار حاضر كنيم ، بيچاره ها ديشب از بسكه خسته بودند بعد صرف شامي مختصر ، عينهو كشته هاي عراقي پخش شدند وسط اتاق . سر اين يكي روي شكم آن يكي و انگشت شست پاي ديگري در بيني چهارمي و همينطور الي چندتا نقطه . رئيس گروه احضار ارواح مي گفت : اين روح بسيار لارج شما يك تنه ده احضار كننده روح را حريف است ، با چه زجري ايشان را احضار كرديم و نگهداري ايشان چه مشكل بزرگي بود مي بايست يك حوزه مغناطيسي بسيار قوي ميداشتيم كه اين روح كه بطور مداوم حركات موزون ميكرد را نگهداريم . ناچار شديم كمربند جناب « وان الن » را از كمرش باز كنيم و دور اتاق بكشيم تا بتوانيم ايشان را نگهداريم . گفتم :به هر حال بنده آماده مصاحبه هستم . اگر ايشان تشريف آورده اند شروع كنيم ؟ حسينقلي هيكل : ببخشيد روح بزرگ ، بي ادبي است ، اما شما به بزرگي خودتان ببخشيد . فرموديد به روم شرقي تشريف برديد؟ ايشان : بلي ، آن زمان كه ما رفتيم روم شرقي بود و ما در اولين شهري كه رسيديم توقف كرديم اسم آن شهر ... اِاِاِاِاِ ... فكر ميكنم كنستانتين بود ، آره خودشه همين « كنستا نتين» . آنجا در حال حاضر گويا شده است تركيه و نام آن شهر هم كه « جناب ما» در آن مدفون هستيم شده « قونيه» . حسينقلي هيكل : به ! چه جالب ؟ ! اطلاعات جغرافيايي شما هم كه ماشا الله بزنم به تخته خيلي خوب است . حالا چرا اينهمه را ه رفتيد تا قونيه ، مملكت به اين بزرگي جاي شما نبود ؟ ايشان : آخه ميدونيد ، نه كه كشور ما خيلي بزرگ بود و هر چه ميرفتيم و مي پرسيديم مي گفتند اينجا ايران است . يكدفعه غافل شديم و نپرسيديم ، كه ديديم سر از قونيه در آورديم . حسينقلي هيكل : خوب استاد آيا دليل ديگري هم داشت كه شما اينهمه رفتيد و رفتيد و رفتيد؟ آيا در اينجا مشكل كمبود مسكن بود ؟ يا هزينه هاي سر سام آور زندگي ؟ يا تورم ؟ يا ركود ؟ يا چه ميدانم ؟ نه اينكه چند سال نوري بعد شما يك آقايي بوده بنام « سعدي » در شهر شيراز كه گويا در دوره آن آقا اوضاع خيلي « نحس » بوده و شير تو شير ، تا جايي كه نامبرده مشاراليه در دفتر شعري چنين آورده : « بر احوال آن مرد بايد گريست كه دخلش بود نوزده و خرج بيست » و از اين بيت شعر چنين مستفاد ميشود كه ايشان با مشكل بيكاري و كمبود درآمد و بيماري قولنج مالي رنج مي برده . به هر حال حيف نيست از شما اينهمه بلاد اسلام را گذاشتيد و يكراست پاشديد دربستي گرفتيد رفتيد بلاد كفر . حالا به فكر خودتان نبوديد نبايد به فكر ما آيندگان مي بوديد ، كه امروز اينچنين به دنبال شما دربدر بلاد غريبه نشويم ؟ ايشان : البته حيف است . اما بيشتر حيف از پدرم كه مرحوم شد . -- ( خواننده عزيزملاحظه مي فرماييد كه روح ايشان هنوز شوخ طبعي صاحبشان را دارد) – چه كنيم ديگر ، گفتند يك آدم بسيار قلدر سبيل كلفت آمده با يك لشكر كه هر چه سر راهشان است عينهو بلدوزر از بين مي برند – اين را گفت ، يادم افتاد به اين يونس بدبخت كه رفت زن گرفت ، يكي گرفت اما يك لشكر پشت بندش روي سرش خراب شد و حالا كه گاهگاهي در خيابان او را مي بينم سبيلش حسابي آويزون شده و ديگر از آن سبيلهاي كت و كلفت قبراق از بناگوش در رقته خبري نيست ، سبيلي بود كه راحت ميشد به جاي طناب لنگر كشتي هاي نفتكش بندازي مهار اسكله ، -وه ولك دوباره گفتم اسكله ياد آبادان افتادوم ، خو نميشه ، آدمه ديگه تا يه چيزي ميشه فيلش ياد آبادان ميكنه – ببخشيد يك لحظه حواسم پرت شد . استاد داشتند مي فرمودند كه : مرحوم پدر دست زن و بچه و خدم و حشم را گرفت و راهي ديار غربت شد . اما اين را بگويم كه من اساسا با ملي گرايي مخالفم ، به تعبير امروزينه خودتان ، بنده « ناسيونال » نيستم بلكه «انترناسيونال م » و كسي كه انترن باشد متعلق به گروه خاصي نيست . حسينقلي هيكل : ببخشيد استاد فرمويد « انترن » ؟ اين لغت انترن را تا آنجا كه بنده سراغ دارم به دانشجويان سال آخر پزشكي ميگويند كه معادل عاميانه اش مي شود « وردست » يعني هنوز « اوسا » نشده . ايشان : خوب بنده چكار كنم منظورم همان مقصودم بود ديگر ، تقصير خودتان است كه زبان شيرين و سليس فارسي را پر از لغات و تعبيرات ناسره و فرنگي كرده ايد ، اصلا آدم مي ماند با شما چطوري حرف بزند . هرچه هم به شما مي گويند « فارسي را پاس بداريم » كسي به خرجش نمي رود كه نمي رود . حسنقلي هيكل : ببخشيد ، ... حالا ما يه سوتي داديم ديگه شما به دل نگير ، جواني است و هزار عيب و علت ... نه .... ببخشيد .... بخدا ... بنده شكر خوردم ، بنده به سبيل يونس خنديدم ... من ... اصلا بنده چاكرتم ... مخلصتم ... كوچيكتم ... نوكرتم ... جيرجير كفشتم ... ايشان : همين است ديگر ... همين ... حرف زدن درست كه نمي دانيد ، كلمات ناسره و بي ريشه بكار مي بريد ... حالا هم داري بادنجان دور قاب چيني ما را ميكني ؟ براي چه بمانم ؟ براي چه مصاحبه كنم ؟ شما زبان لذيذ فارسي را از بين برديد . مگر نمي دانيد يكي از نوادگانم چند قرن بعد ازمن كتابي نوشت بنام « فارسي شكر است » چرا نخوانديد ؟ مگر نه گوني گوني « قند پارسي را به بنگاله » مي برند . اگر خوب نبود كه نمي بردند . ... حسينقلي هيكل : من معذرت ميخواهم حناب استاد . زياد مزاحم نمي شوم فقط يكي دوتا سئوال ديگر ... خيلي ممنون ميشوم خداوند همه ارواح مردگان دور و بر قبر پدر مرحومتان را بيامرزد . ميخواستم بپرسم شما كه گويا عالم و مدرس دانشگاه بوديد ... بله ... نه ... نه... بعد بعد چگونه شد ... كه ... اينطور شد ... يعني چي شد؟ چطو شد كه ايطو شد؟ ايشان : آي نگو كه دلم كباب شد . دوباره مرا به ياد مرادم انداختي ... ( ايشان چند لحظه سكوت كردند و بي صدا گريستند – فرياد زدند- بعد وقتي به حالت اوليه برگشتند ) آخر تو چطور خبرنگاري هستي ؟ خبرنگار ! آنهم اينقدر بيسواد نديده بوديم ، اصلا بفرما تو از كدام جريده اي ؟ كارت شناسايي ات را نشان بده . حسينقلي هيكل : بفرماييد اينم كارت ، بنده جريده اي نيستم اينترنتي هستم . ايشان : بهتر نشد ، بدتر شد ، اينترنت ديگر چه صيغه اي است ؟ صيغه مبالغه ؟ مزايده؟ مناقصه ؟ مقابله ؟ مجادله ؟ منازله؟ مقاتله ؟ .... حسينقلي هيكل : نه نه نه ... لطفا ديگه ادامه ندهيد جناب استاد ... توضيح عرض مينم خدمتتان . ( ادامــــــــــــــــــه دارد ) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 9:51 توسط عباس یخی |
|
|
سلام به همه ، همانطور كه وعده داده بودم متن مصاحبه خبرنگار ما جناب حسينقلي خوشهيكل را به محضر شما عزيزان ارائه مينماييم . لازم به ذكر است كه چون نام شاعر بزرگ خيلي طولاني بود در متن مصاحبه به جاي نامشان از لغت «ايشان » استفاده ميشود. حسينقلي خوشهيكل : لطفا خودتان را معرفي نماييد . ايشان : اي بابا اينم شد سئوال ، بنده نياز به معرفي ندارم همه مرا ميشناسند از شرق تا غرب . برايم سال جهاني درست ميكنند ، اشعار مرا در كتابهاي درسي نوشته اند و ... حسينقلي : ببخشيد ، همه اينها را ميدانم ، اما ميخواستم از زبان خودت بشنوم . ايشان : بله البته . در ديوانه شعرم هم نوشته ام – يعني نوشته اند- (چون خودم كه نمي نوشتم منشي داشتم من فقط ديكته ميكردم .) نيمي يم ز تركستان / نيمي يم زفرغانه. اينجانب محمد الافغاني البلخي الايراني الرومي هستم ، مولوي رومي يا بلخي هم مي گويند . حسينقلي : ممكن است بفرماييد چرا اينهمه اسامي جور واجور داريد ؟ بالاخره ما نفهميديم شما اهل كجا هستيد؟ ايشان : بنده طبق تواريخ و تذكره ها در شهر بلخ از توابع باميان در كشور افغانستان متولد شدم . به اين دليل اهل فرغانه هستم .بعد آمدم ايران با چندتا از اساتيد معتبر كه در آن موقع براي خودشان دفتر و دستكي داشتند و حجره اي آشنا شدم . اولي فردي بود بنام خواجه عمرالدين خيام نشابوري كه يك شركت توليدي خيمه (چادر) داشت و زماني كه مرحوم پدر ميخواستند چند فروند خيمه از ايشان ابتياع نمايند با ايشان آشنا شدم و وي همان يك لحظه اول ، كه اول چشم بر چشم من افتاد، نوري بر پيشاني من ديد و گفت : « در جبين اين كودك نور رستگاري هست » . بعد با يك فرد متشخص ديگر آشنا شدم كه توليدي گياهان دارويي داشتند و نيز حجره اي بزرگ در خيابان اصلي شهر سر چهار راه دونبش ، جاي بسيار عالي ، شركت ايشان كار كاشت ، داشت و برداشت گياهان دارويي را انجام ميداد و بر تابلو حجره ايشان نوشته بود «مغازه عطاري حكيم عطار نيشابوري » و در زير آن به خطي ريزتر نوشته بودند « از توليد به مصرف » ، اين حكيم به بنده خيلي الطفاط داشتند و هميشه مي گفتند اين كودك «فرد موزوني » ميشود . خلاصه از ايران گذشتيم و آمديم تا سر از روم شرقي در آورديم و چون سالها در آنجا مانديم و رحل اقامت افكنديم و بعد يواش يواش يا همان گاماس گاماس يا به تعبيري ديگر شووي شووي ، مرديم ، و در خاك شديم . به ما لقب رومي دادند . در اينجا چون روح پر فتوح اين عزيز خسته بودند و گروه احضار ارواح نيز بطور كلي روي زمين ولوو شده بودند مصاحبه را موقتا قطع كرديم . ادامه مصاحبه در جلسات بعد . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 12:13 توسط عباس یخی |
|
|
سلام خدمت همه دوستان . ببخشيد كه چند وقتي نبودم ، حالا اومدم . يك خبرنگار خوب هم استخدام كردم كه برايم از سراسر دنيا خبر تهيه ميكند . ديگه چي ميخواي ؟ كوفت ؟ از آنجا كه اخيرا شاهد حركات خيلي بسيار زياد مذبوحانه برخي افراد « مذبوح » و همچنين كشورهايشان در راستاي ربايش يا همان ربودن برخي از نوادر روزگاران كهن و اساتيد ادب و سخن مي باشيم به همين دليل يكي از خبرنگاران بسيار فراوان معروف گروه خبري خودمان را روانه همين دور و برها كرديم تا گزارش مفصلي از قضيه و قضايا و غير و ذلك بدست آورد ( راستي بپرس چه كوپني اعلام شده ) اما قبل از همه چيز و خيلي چيزهاي ديگر براي اينكه ديگران از اينهمه اديب و دانشمند و سخندان و زباندان و زبانشناس و زبان دراز و زبان پرمو و غيره و غيره بي نصيب نمانند ، پيشنهاد مي شود چند نسخه ( زيراكس) از افراد مذكور البته فقط افراد ذكورشان عرض شد (مثلا پروين اعتصامي و فروغ فرخزاد را شامل نمي شود ) تهيه و به رسم دوستي و همسايگي و رفاقت و خيلي چيزهاي ديگر به همسايه هاي عريض مان بدهيم تا آنها نيز بي نصيب نمانند. به همين خبرنگار ما « حسينقلي خوش هيكل » را جهت در آوردن جيك و پيك قضيه بطور بسيار زياد فراوان ضربتي به محل اعزام نموديم . ايشان عليرغم مشكلات زياد فراواني كه براي تماس با فرد ربوده شده توسط برادران بسيار عزيزمان در همسايگي ( چند كوچه آنطرفتر) _ كه گويا از بالاي ديوار پريده بودند داخل منزل و شانس آورديم كه هنگام پريدن پايشان نشكست والا بايد خسارت و پول عمل و ... همه را پرداخت مي كرديم _ بالاخره توانستند قبر ايشان را كه در فاصله بيست و هفت هشت چند سال نوري از آلفاي قنطورس قرار دارد شناسايي نموده و با استفاده از متخصصين مجرب و كاركشته سازمان جهاني حمايت از اموات ربوده شده در احضار ارواح ، با روح ايشان تماس برقرار نموده (برخي از منابع غير موثق حضور الياس را در زمان برقراري ارتباط گزارش داده اند ) البته ببخشيد كه ايشان مرحوم شده اند ، چون زيرا براي اينكه ايشان حدود يك ميليون سال پيش به علت دوري از وطن تحمل نياورد و دق كرد و مرحوم شد . فلذا خبرنگار ما با هزارويك ترفند توامستند با روح اين مخترع بزرگ _ و نام آور و نقاش و مجسمه ساز و آهنگ ساز و شاعر و عارف و ( ويگن و گلپا و ... ببخشيد) نحوي و صرفي ( ظاهرا ايشان در انجام حركات موزون هم استاد بود ه اند ) و استاد در خيلي موارد ديگر _ مصاحبه نمايند . قابل ذكر است كه جناب حسينقلي خوش هيكل كه از اين مصاحبه بسيار زياد فراوان مشعوف شده بودندي ، تصميم گرفته است كه با ديگر نوابغ و اساتيد ربوده شده و نشده و زنده و مرده و در حال احتضار مصاحبه هاي جانانه اي بعمل آورد . لذا شما را به مطالعه و ديدار مصاحبه هاي ايشان دعوت مي نماييم . بزودي از همين شبكه به همراه سريال « چانگ پانگ يانگ ونگ وينگ دينگ و ...چندتا اينگ ديگر» .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 8:22 توسط عباس یخی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
ای یه وبلاگی بود که تنها شروع کردم بعد یونس اومد با هم مطلب می نوشتیم .بعد که یونس رفت پی کارش مو هم بیشتر کشیده شدم طرف طنز .البته اونموقع طنزها همه اش در باره اشتباهات یونس بود . حالا در باره اشتباهات خودم . خو هر کسی تو زندگیش اشتباه میکنه . نمی کنه ؟ فرقش اینه که بعضی ها اشتباهات خودشونه می بینن بعضی ها هم اشتباهات خودشونه نمی بینن. فکر می کنن فقط دیگرون اشتباه میکنن و خودشون از آسمون افتادن اصلا فرشته هستن . اسم وبلاگ هم گذاشتم حرفای بی سر و ته . درست مثل زندگی خودم که معلوم نیست چی به چیه . هر چیزی ممکنه اینجا بنویسم . خوب یا بد بستگی داره به ای که اون روز حالم خوش باشه یا نباشه . اصلا آبادان که از دست رفت دیگه هیچ چی برام مهم نیست .
مو بچه شطم . سبیل هفت خطم . |
| پیوندها |
|
خالو راشد خاگينه چرکنویسهای یک دیوانه مدار 29 درجه یک نکته از این معنی آهنگ دیگر2 (شبانه) وبلاگ هداک وبلاگ ترشوک رضا منصور نژاد دست دوم ما يكنفر وبلاگ بوالفضول الشعرا وبلاگ مرد رند سهند |
|
RSS
|