تبليغاتX
حرفهای بی سر وته
حرفهای بی و سروته که دیگر نیازی به شرح و توضیح و تفسیر ندارد خودت بخوان !
 

سلام به همه

جناب مستطاب بوالفضول الشعرا، چندي پيش زير آبي رفته بود و اطلاعاتي از اراذل و اوباش بدست آورده و درد دل هاي آنان را به نظم كشيده بود .

خوب من هم خواندم و هوس كردم چيزي بنويسم . حالا بخوانيد . هر اعتراض ، انتقاد يا فحشي هم كه داشتيد بفرماييد ما هم به جنابان اراذل منتقل مي كنيم .

 

داش اراذل به خدا حال كردم

چه قَدَر ديمبل و ديمبال كردم

غم و غصهَ م را تو خاك چال كردم

توبميري رو به ديفال كردم

 

داش اراذل ديگه چاقو رو غلاف

نمي توني بزني حرف خلاف

نميشه واسه ماها بزني لاف

زودي گم شو برو تو زير لحاف

 

داش اراذل نزني تو حرف مفت

نزني به اين و اون حرف كلفت

ديگه از ترس همه تخما شده جفت

ديگه ايشالا ميشين دست پا چلفت

 

داش اراذل به شما طعن شده

ديگه قداره كشي منع شده

هرچي باريك بوده پهن شده

سبيل آتون  لايق عن* شده

 

داش اراذل دمتون سرد شده

دلاتون پر از غم و درد شده

هر چي خوردين همه دل درد شده

شلواراتون همگي زرد شده

 

مي گيرت آقا پليسه مثه آب

مي پيچه دور گلوت بند و طناب

ديگه راحت نميشي حتي تو خواب

خواب چيه؟ خواب و خوراك ميشه سراب

 

مي گيرندت ، مي زنندت ، دَگَنَك

مي برن تابت ميدن توي ونك

آبروت رفته شدي خيلي انَك***

تو سري مي خوري امشب ز زنَك **

داش اراذل آفتابه بِهِت مياد

نكن اينقَد الكي داد و بيداد

لايق آفتابه اي ! ابن زياد

لگنش هم بخدا برات مياد

 

ايشالا تهرون ، تهروني بشه

مثل گل ، مثله گلستوني بشه

 

* - همان كثافت و مدفوع است .

** - يعني همان زن خودت ديگه ، كه با ملاقه توي سرت مي زند.

***- رسوا ، مسخره شدن .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 9:55  توسط عباس یخی | 

بنام خدا

ميخواهم يك مطلب منظوم برايتان بنويسم كه حال ببريد . در مورد يك دوستي كه ميخواهد زن بگيرد . بالاخره جوان است و آرزو بر جوان عيب نيست . به اوگفتم تو زن بگير نيستي مگر اينكه زني بيايد تو را بگيرد .

دوستي دارم چه مرد نازنين

نام او عبد له و كنيه همين

قد او باشد چو عمر عبدود

سر درون آسمان پا بر زمين

بعد عمري اين در و آن در زدن

خواست تا يك همسري سازد گزين

همسري خوب و مليح و شيك پوش

قد بلند و ، موي مشكي و متين

ابروان و گيسوانش ، چون كمان و چون كمند

خلق و خوي مهربانش آشكار اندر جبين

با سواد و تحصيلاتش عاليه

ملك و ويلا و مغازه همچنين

داشته باشد ماشين و آپارتمان

دختر يك مرد پولدار و وزين

گر يگانه دختر بابا بود

بهتر از اين نيست در روي زمين

باز بسياري ملاكهاي دگر

باز كارش هست مشروط اينچنين

چادري باشد ، نباشد مانتويي

هست مانتو بر خلاف امر دين

پاشنه كفشش سه سانتي عالي است

بيشتر باشد ، خورد روزي زمين

چشمهايش سبز يا آبي خوش است

يا كه باشد پاك چشمانش عنين

گيسوانش يا بلوطي يا بلوند

بد نباشد گر كمي هم چين چين

........

سالها دنبال همسر يابي است

رفته او دنبال زن تا مرز چين

يادم آمد از ظريفي خوش كلام

كه نوشته بود روزي اينچنين :

« براي رفع مشكل از جوانان

در اين فكريم زن از چين بياريم »

نداري راه چاره غير اين پند

به غير از اين دگر چاره نداريم

تحمل مي نمايي چند سالي

كه از چين بهر تو همسر بياريم

بگفتا پير گشتم حال موتم

مگر همسر سر قبرم بياريد .

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 12:51  توسط عباس یخی | 

قيصر

هرچند بنده در كره مريخ ، نه ببخشيد از اينوري ، در جزيره اورانوس هستم و خبرها دير بدستم ميرسد ، اما لازم است بنده هم حرفي سخني چيزي بگويم تا مردم بدانند من هم هستم ، و كم آدمي نيستم تازه يك مقداري هم زيادي هستم يعني اضافه وزن دارم .

خبر فوت مرحوم قيصر را شنيدم خيلي ناراحت شدم . البته چون دير خبر بدستم رسيد نتوانستم در مراسم شركت كنم . اما تعجب من اينست كه چرا مرحوم را به همدان بردند . بنده خدا همشهري ما بود بچه ناف آبادان ، شايد زماني كه جنگ شد رفته اند همدان ، چون بعد از شروع جنگ ديگر از ايشان خبري نداشتم .

اما ما سري از هم سوا بوديم بارها با هم قليه ماهي خورديم ، هميشه به من مي گفت چقدر شعرهايت به دل مي نشيند و من برايش مي خواندم شعرهاي اصيل :

اغدا القاك و هذه ليلتي ،

احواك و تمنا لو انساك

                    وانسا روحي واياك ....

حالا عجب دوره زمانه اي شده است دوست ما را برداشتند بردند همدان ، ما از بيگانه ها ديگر چه انتظاري داريم ، وقتي كه هموطنان خودمان شاعران ما را همينطوري بدون هماهنگي برمي دارند و مي برند . بردند همدان كه چه بشود زير سبيل بابا طاهر نقاره بزنند ، همان بابا طاهر كمتان بود ، شاعر با اخلاق ما را بردند آنجا الان روحش معذب است ، آخر اين بابا طاهر همينطوري هم مسئله دار است همانطور كه از نامش پيداست ، رعايت نمي كند شده عينهو ارشميدس .

دوست شاعر ما اصولا با آدمهاي مسئله دار هيچ ارتباطي ندارد و نداشته است ، من بهتر از هركس ايشان را مي شناسم ، هرچه باشد بچه محل بوديم ، همدوره دبستان و دبيرستان ... تابستانها با هم مي رفتيم شط بهمنشير آب تني . آي صفا داشت توي گرما و وسط چله تابستان بپري توي آب خنك شط .

لازم است از همينجا اعتراض خود را به تمام مردمان و شاعران و نوابغ مرده و زنده و در حال احتضار برسانم و بگويم : « قيصر مال ماست »

يادم هست برادر بزرگش « فرمان » كه روزي با بر و بچه هاي بابا طاهر درگير شده بود صدا زد « قيصر كجايي كه داداشتو كشتن » و قيصر سريع رفت و دخل همه را آورد . عجب جوان نازي بود خدايش بيامرزد

 

بچه محل خيابان قيصر

آبادان لين يك ولك  

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 9:37  توسط عباس یخی | 
 

حسينقلي هيكل : استاد ببخشيد بالاخره نگفتيد آن مرد قلدر گردن كلفت كه به كشور مسلط شد كه بود؟ همان رضا پالاني ، معروف به رضا قلدر نبود ؟

ايشان : نه بابا . رضا پالاني لقمه چپش هم نمي شد ، چون ايشان لقمه را سمت راست مي چرخاند ، مي گفتند نامش چند گيس يا چنگيز است ، يك چيزي توي همين مايه ها .

حسينقلي هيكل : اما استاد ! امروزه هرچه آثار تاريخي و مسجد داريم از دوره فرزندان چنگيز و نوادگان اوست ؟ پس چطور شد كه شما ترسيديد و برنگشتيد ؟

ايشان : آنجا اطلاعات موثقي دست ما نمي رسيد و اخبار مملكت را درست به ما نمي گفتند و همه اش مي گفتند مملكت شما پايمال سم ستوران شده و اگر بر گرديد شما را مي كشند ، اين شد كه همانجا مانديم .

حسينقلي هيكل : اما شما در اين كشور خيلي طرفدار و حامي داريد طوري كه اخيرا براي شما چشن هشتصد سالگي گرفتند ، يك كيك برايت درست كردند 800 طبقه و روي هر طبقه يك شمع گذاشتند كه شما بيايد و فوت كنيد ، اما ظاهرا آقای خاتمی فوت کرد، كه كلي جار و جنجال اينترنتي و اونترنتي هم بپا شد كه بيا و ببين : بقول شاعر محترم ابوالقاسم بندرعباسي طرسوسي : ز سم ستوران در آن پهن دشت / زمين شد شش و آسمان رفت رشت .

حالا هم كه شما حالتان خوب است؟ خوش و خرم و سرحال و چاق و قبراق هستيد ؟ دماغتان چاق است ؟ هوع ؟

ايشان : به مرحمت شما و كمربند وان آلن خوبم اما اگر بيش از اين مرا نگهداريد به حركات موزون مي افتم و براي شما دردسر درست مي كنم .

حسينقلي هيكل : خواهش ميكنم استاد اجازه ما هم دست شما است . بفرماييد . باز هم به ما سر بزنيد .

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 11:29  توسط عباس یخی | 

ادامه مصاحبه با « ايشان» .

همينطور كه استاد ناراحت بودند و عصباني كمي در باره اينترنت – به اندازه عقل حقير بنده –توضيح دادم و از «ايشان » خواستم جهت دريافت اطلاعات بيشتر اگر مايل باشند به جناب استاد بوالفضول الشعرا مراجعه نمايند . و از استاد خواستم از همانجايي كه حرفشان قطع شد ادامه دهند .

حسينقلي هيكل: استاد ببخشيد منظور از مرادتان چه كسي بود ؟

«ايشان» : نگفتم آخر تو چطور خبرنگاري هستي كه هيچ اطلاعاتي در باره من و مرادم نداري ؟

حسينقلي هيكل : جان مولا ، اينقدر ما را خون به جگر نكن . من در مورد شما خيلي كتاب خوانده ام ، اما ميخواستم از زبان خودتان بشنوم ، آخر شما خيلي قشنگ و گيرا صحبت مي كنيد و تازه خيلي حرفها در باره شما و مرادتان گفته اند كه فكر نميكنم همه آنها راست باشد خودتان لطف فرماييد اصل ماجرا را بيان كنيد .

ايشان : بله ... جانم به شما بگه كه ، يك روزي سوار بر اسب از كوچه هاي  « كنستانتين» ميگذشتيم با اعوان و انصار ، ناگاه پيري فرزانه از راه رسيد ، دست دراز كرد و افسار اسب مرا گرفت و چنان نگاه نافذي به من كرد كه احساس كردم نميتوانم از جايم تكان بخورم . بي اختيار و آرام همانطور كه چشم در چشم اين پير فرزانه داشتم از اسب فرود آمدم ، به طرف پير رفتم و دستانش را گرفتم . حالم منقلب شده بود ...

بعد از آن ديگر حال من خوب نشد كه نشد ، هرچه دوا درمان كرديم افاقه نكرد ، يك شور و حالي به ما دست داد كه نگو و نپرس . چنان شد كه بعدها گاها در كوچه و خيابان و بازار و تيمچه چنان به وجد مي آمديم و حركات موزون از خودمان در ميكرديم – كه همه گفتند ديوانه شده است – و اشعار بسيار بگفتيم و همه در عالم جذبه ببوديم و كاتبان بنوشتند و اينطور شد كه مثنوي هفتاد من كاغذ شد و ديوان شمس را كه به احترام مرادم نامگذاري كردم هشتاد من بلكه بيشتر بود.

حسينقلي هيكل : ببخشيد استاد عزيز ، در آن دوران واحد شعر و كتاب « كيلو » بود يا «من» يا «تن» ، نمي دانم شايد هم «ليتر» ، كدام بيشتر كاربرد داشته است .

ايشان : در آن زمان به دليل كارهاي بسيار وقيحي كه اين مامون انجام داده بود ، كتابها را با «تن» قياس مي كردند، ولي من بدعتي نو گذاشتم و ابتدا آنرا تبديل به «من» و سپس «بيت » نمودم . الان پس از هزار سال تازه اين فرنگي هاي بي دين از واحد « بيت » bit در دستگاههاي « يارانه » شان استفاده مي كنند . حتي « منطق فازي » را من بنيان گذاشتم . بر اين اساس كه افراد يا يك فازشان سوخته است يا يك فازشان نسوخته است . مثل جنابعالي كه هرسه فازت سوخته است .

حسينقلي هيكل : استاد كم لطفي مي فرماييد ، ما اصلا « فاز» مان كجا بود كه بسوزد هر چه داريم و نداريم ، همه ش « نول » است .

ايشان : حدس ميزدم پس از اين ريخت و قيافه و آن لباس مسخره اي كه پوشيده ايد مطمئن شدم كه تمام فازهايتان سوخته ، بالاخانه هم به اجاره گذاشته ايد ، راستي اجاره ماهانه اش چند است ؟

حسينقلي هيكل : استاد شوخي بس است . حالا بفرماييد چطور شد كه كه ديگر به مملكت خودت برنگشتي تا همينجا مرحوم و مدفون شوي ، ما هم به درد سر نيفتيم و همسايه ها هم ادعاي مالكيت شما را نكنند . حالا هم كه ابليس اعظم دنبال شما راه افتاده و به بهانه اينكه شما جهاني هستيد ( همين ديگر از حرفهاي خودتان گزك گرفته اند) ميخواهند شما را از چنگ همه ما شرقيها در آورند و به امريكا ببرند .

ايشان : بله حقتان است . وقتي قدر آدم را نمي دانيد و يادي از آبا و اجدادتان نمي كنيد تا يك بابا ي خارجي ، گمان ميكنم اسمش نيكلسون بود ، پا شود و بگردد و كتاب مرا از جايي ، ته كتابهاي سلطنتي انگليس - كه اين عجوزه پير خيلي چيزها ته كتابخانه اش دارد – پيدا كند و نام مرا پر آوازه كند ، شايد كتابهاي ديگري هم داشته باشم  كه بعدا همين آقا يا بستگانش پيدا كنند و منتشر كنند ، بله وقتي قدر نمي دانيد همين ميشود ديگر .   

حسينقلي هيكل: استاد بالاخره نگفتيدچرا برنگشتيد همين جا با دوستان و بستگان ديزي ميزي چيزي ، چلوخورشت ، فسنجان ، قليه ماهي ولك ، ... اوووووووو ... اينهمه غذاهاي خوشمزه . حيفتان نيامد خود و اهل و عيال را از اين همه نعمت محروم كرديد .

ايشان : نگذاشتند آقا جان . از بس زلم زيمبو در اطراف ما گذاشتند و بادنجان كه بماند ران بوقلمو دور بشقاب ما چيدند، از بس امكانات و تسهيلات به ما دادند ، نوكر و غلام و كنيز و اسب اصيل عربي در اختيار ما گذاشتند ، تا آمديم سر بجنبانيم ، ديديم اي دل غافل ، كسي دارد زنگ ميزند ، ببخشيد كلون ميزند ، رفتيم دم در و ديديم آنچه نبايد مي ديديم ، بععععععله ، آقا شتره است كه در حياط خوابيده . مي گويد سوار شو برويم . بالاخره هرچه باشد ضرب المثل ها همينطوري الكي اله بختگي قضا قورتكي كه درست نشده اند . مردم از قديم و نديم و جديد و مدرن و پسا مدرن و ... اين شتره را ديده اند كه گفتند : « اين شتري است كه كلون در خانه همه را ميزند » ( نقل به مضمون از كليله و دمنه فردوسي گنجوي ) ، همين شد ديگر آقا شتره ما را سوار كرد و برد ، رفت و... رفت و ... رفت .........

رفت و رفت تا كه رسيد به شهر عشق ....

حسينقلي هيكل : خواهش ميكنم استاد دوباره نرويد توي « هال » تازه رنگ زديم . جو گير هم نشويد ، مواظب باشيد يك وقت حركات موزون هم نفرماييد كه براي ما درد سر درست ميشود . سئوال بنده اينست كه ، يعني شما مي فرماييد در دوره شما هم « ربودن مغزها » رايج بوده و همين شكلي « مغزها » را مي ربودند .

ايشان : اووووووووو..وه ! كجاي كاري بچه ؟! بدتر از اينها هم بود اصلا سر را بكل مي ربودند ، يا كل فرد را با سر و دست و پا و امحاء و احشاء مي ربودند ، بعد مغز سرشان را بيرون مي آوردند ، در آفتاب خشك مي كردند و با چاي مي خوردند .

و باز هم از اين بدتر ، اصلا استاد و مراد عزيز خودم – در اينجا جناب ايشان از شدت تاثر نتوانست ادامه دهد چند لحظه اي با قطرات درشت اشك در چشمانش سكوت كرد و ما هم به احترام ايشان سكوت كرديم و ....

1

2

3

چند

بله داشتم مي گفتم ، استاد عزيزم شمس نمي دانم بچه اردبيل بود ، يا زنجان ، اروميه يا تبريز ، آها تبريز ، بچه تبريز بود از آن آدمهاي با حال ، اهل دل ، تازه چگر هم داشت اين ....هوا. بنده خدا را چنان ربودند كه هيچكس نفهميد چه شد و كجا رفت ، دود شد و به هوا رفت . هرچه به اينطرف و آنطرف كساني را فرستاديم كه خبري بدست آوريم نشد كه نشد ، گويا آب شد و رفت زمين .

حسينقلي هيكل : آنطور كه شنيده ام گويا استاد شما معروف بود به شمس پرنده ، آيا واقعا مي توانست چنين كاري بكند ؟

ايشان : نخير هركه گفته بيخود كرده ، استاد من انسان بود ، انساني شريف ، بسيار زياد فراوان خيلي خيلي شريف .

 

ادامه دارد .....................................

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 8:40  توسط عباس یخی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ای یه وبلاگی بود که تنها شروع کردم بعد یونس اومد با هم مطلب می نوشتیم .بعد که یونس رفت پی کارش مو هم بیشتر کشیده شدم طرف طنز .البته اونموقع طنزها همه اش در باره اشتباهات یونس بود . حالا در باره اشتباهات خودم . خو هر کسی تو زندگیش اشتباه میکنه . نمی کنه ؟ فرقش اینه که بعضی ها اشتباهات خودشونه می بینن بعضی ها هم اشتباهات خودشونه نمی بینن. فکر می کنن فقط دیگرون اشتباه میکنن و خودشون از آسمون افتادن اصلا فرشته هستن . اسم وبلاگ هم گذاشتم حرفای بی سر و ته . درست مثل زندگی خودم که معلوم نیست چی به چیه . هر چیزی ممکنه اینجا بنویسم . خوب یا بد بستگی داره به ای که اون روز حالم خوش باشه یا نباشه . اصلا آبادان که از دست رفت دیگه هیچ چی برام مهم نیست .
مو بچه شطم . سبیل هفت خطم .

نوشته های پیشین
آذر 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
پیوندها
خالو راشد
خاگينه
چرکنویسهای یک دیوانه
مدار 29 درجه
یک نکته از این معنی
آهنگ دیگر2 (شبانه)
وبلاگ هداک
وبلاگ ترشوک
رضا منصور نژاد
دست دوم
ما يكنفر
وبلاگ بوالفضول الشعرا
وبلاگ مرد رند
سهند
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM